شهيد «حجت الله رحيمي» همت نسل سوم؛

 بيرق ما چادر خاكي توست

صغري خيل‌فرهنگ 

 شهيدكربلايي «حجت الله رحيمي» يكي از آنهايي است كه به حق، فرموده امام خامنه‌اي را بار ديگر به منصه ظهور رساند كه:« آن روزها دروازه‌اي براي شهادت داشتيم، امّا امروز معبري تنگ! هنوز هم براي شهادت فرصت هست، دل را بايد صاف كرد.»آري شهيد حجت‌الله رحيمي مي‌شود شهيد ابراهيم همت نسل سوم، كه برايمان سرود ولايتمداري سر مي‌دهد و همواره عشق مادرش زهرا(س) را در دل فرياد مي‌زند.   او از همان‌هايي است كه اگر اتاقش شده است سنگر شهدا و حجله‌اش را با دستان خود آذين كرده پس بي‌شك به آن عمل مي‌كند. او از آن دسته انسان‌هايي نيست كه عكس شهدا را به ديوار بزنند و عكس شهدا عمل كند. او از آنجا مي‌شود شهيد حجت الله رحيمي كه مكان و زمان شهادتش هم بر او واضح و لحظه شهادتش ذكر نام حضرت زهرا (س)زمزمه دروني‌اش مي‌شود. هم‌صحبتي ما با حاج صفدر رحيمي پدر شهيدكه خود از رزمندگان هشت سال دوران دفاع مقدس است و ليلا شريفي مادري مهربان كه تمام حرف‌هايش درباره فرزندش را با اشك بيان كرد. او با افتخار عاشق شد و پاداش عشق به پروردگارش را هم گرفت. هم او كه در وصيتنامه‌اش چنين نگاشت:

«پروردگارا!

تو خود گفتي هر كه عاشق من باشد،

عاشقش خواهم بود و هر كه را عاشق باشم شهيدش مي‌كنم، و خونبهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت.

خدايا!

من عاشق توام، پس خونبهايم را كه شهادت است به من پرداخت كن.....» 

آنچه پيش رو داريد، گفت وگوي ما با خانواده و دوستان شهيد است، با هم بخوانيم:

حجت الله در ۲۴ اسفند ۱۳۶۸در روستاي زير مورد دهستان هپرو از توابع بخش مركزي شهرستان باغملك در خانواده‌اي مومن و مذهبي به دنيا آمد و در سال ۱۳۷۹ در سن ۱۱ سالگي به عضويت پايگاه مقاومت بسيج حضرت امام حسين (ع) مسجد سيد الشهدا (ع) در باغملك در آمد و فعاليت‌هاي مذهبي خود را به عنوان موذن در آن مسجد آغاز كرد.  

سال ۱۳۸۴ فعاليت‌هاي رزمي و فرهنگي خود را گسترش داد. در ابتدا به عنوان مسئول اطلاعات و سپس به عنوان مسئول فرهنگي پايگاه مقاومت امام حسين(ع)منصوب شد. وي همچنين از سال ۱۳۸۰در هيئت‌هاي مساجد و هيئت‌هاي باغملك مداحي مي‌كرد.

  شهيد در سال ۱۳۸۵هيئت خانگي نور ائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوي اهل بيت عصمت و طهارت(ع)راه اندازي كرد و در طول مدت فعاليت خود توانست صدها مراسم مذهبي را در سطح شهرستان و استان خوزستان برگزار كند. او كه از محبوبيت خاصي در بين جوانان و دوستانش برخوردار بود، توانست جوانان زيادي را به محافل و هيئت‌هاي مذهبي جذب نمايد، كه اين نوع فعاليت در سطح استان بي‌نظير بود. پس از راه اندازي اين هيئت از سال ۱۳۸۶ به عنوان خادم‌الشهدا در ستاد راهيان نور كشور در مناطق جنوب فعاليت مي‌كرد.به‌رغم فعاليت‌ها و روحيه شهيد حجت در مناطق عملياتي به‌عنوان خادم الشهدا با نيروي زميني ارتش فعاليت داشت كه اين نگرش حاكي از روح بلند وي بوده است. او دانشجوي سال سوم دانشگاه آزاد باغملك، رشته كامپيوتربود.   محل شهادت، پادگان دژ خرمشهر شهيد در سال ۱۳۹۰به عنوان مسئول بسيج دانشجوي دانشگاه آزاد باغ‌ملك منصوب شد. شهيد در حالي كه تنها ۷ روز تا تولد ۲۳ سالگي‌اش باقي مانده بود در ساعت هفت و۴۵ دقيقه مورخ ۱۸ اسفند ماه ۱۳۹۰در شلمچه خرمشهر زماني كه مشغول هدايت اتوبوس‌هاي كاروان نور بسيج دانشجويي دانشگاه لرستان به سمت يادمان والفجر ۸ منطقه اروند كنار بود، دچار سانحه شد و چون مادرش حضرت زهرا (س) با پهلو شكسته و صورتي كبود دعوت حق را لبيك گفت و به شهادت رسيد.

سال ۱۳۸۷ اتاقش را مانند يك حجله درست كرد.

اتاقش همچون يك سنگر پر از عكس‌ها و ياد رزمندگان۸ سال دفاع مقدس بود. روح بلندي داشت. هر سال كه به راهيان نور مي‌رفت وصيتنامه‌اي مي‌نوشت و در انتهاي وصيتنامه‌اش محل شهادت را خالي مي‌گذاشت. حجت چهار سالي مي‌شد كه خادم الشهدا شده بود و ما نمي‌دانستيم، فقط مي‌دانستيم كه رفته است به مناطق عملياتي، همين.   همه تلاشش برا ي خدا بود. مسئول گروهشان در راهيان نور كه آمد تازه ما متوجه شده بوديم كه چه كاره است و چه مي‌كند. خيلي از مسائل را ما در تشييع جنازه‌اش متوجه شديم. او عاشق شهدا بود و از همه بيشتر هم عاشق شهيد همت. خودش هم شبيه اوست دوستدارانش او را به شهيد همت نسل سوم لقب داده‌اند و مي‌شناسند. در فتنه سال ۱۳۸۸بسيار نگران بود بيشتر از همه نگران حضرت آقا بود، مي‌گفت: «نمي‌‌دانم چرا ايشان را ناراحت مي‌كنند. شعر‌هاي زيادي هم در همين زمينه سرود. بيشتر در بحث بصيرت‌افزايي بود. اكثر سروده‌هايش در مدح ولايت بود و خدايي.»  هميشه ذكرش يا فاطمه‌الزهرا بود با هر كسي هم كلام مي‌شد ابتدا و انتهاي صحبتش يازهرا بود و يا علي. 

خانه‌ام شده، حسينيه شهيد حجت‌الله رحيمي

یك روز قبل از شهادتش يعني چهارشنبه اهواز بودم، ساعت حدود ۱۰ يا ۱۱ بود به حجت زنگ زدم كه مي‌خواهم برايت ماشين بخرم كي مي‌آيي؟! اصلاً خوشحال نشد گفت تا ببينم چه مي‌شود. به هيچ عنوان براي مال دنيا ارزشي قائل نبود. فرداي آن روز يعني پنج‌شنبه تلفن همراهم زنگ خورد كه امام جمعه و فرمانده سپاه، بچه‌هاي بنياد شهيد و... مي‌خواهند به منزل ما بيايند، ۱۵ نفري بودند اول فكر مي‌كردم بحث انتخابات است بعد كه آمدند، تازه متوجه شدم چه اتفاقي افتاده گفتند: حجت... گفتم خوش به حالش، خودش هم مي‌دانست كه اين بار به شهادت مي‌رسد.   ما خودمان حجت را از ۱۹ اسفند ۱۳۹۰شناختيم؛ هم خودش را هم كردار و رفتارش را. يادواره‌هاي زيادي هم براي حجت گرفتند. خيلي‌ها بعد از شهادت حجت تغيير كردند، هم ديده‌ايم و هم خودشان به ما گفتند. اتاق حجت در خانه ما تبديل به يك غرفه فرهنگي شده است. هيچگاه حال و هواي اتاقش را تغيير نمي‌دهيم. من به حجت قول داده بودم كه برايش يك حسينيه درست كنم. زميني داشتم آن را فروختم تا حسينيه را درست كنم. خانه‌ام حالا شده حسينيه شهيد حجت‌الله رحيمي. هميشه ذكر هيئت‌هاي مداحي‌اش اين بود هر كه دوست دارد بدنش براي فاطمه زهرا (س)و مهدي فاطمه‌(س) تكه پاره شود صلوات بفرستد. . . . 

خدا به وعده‌اش عمل كرد

من ليلا شريفي، مادر حجت‌الله هستم. پسرم عاشق حضرت زهرا بود. او چون يك فرشته در دستم به امانت بود كه به لطف خداوند امانت را به صاحبش سپردم. دعايش مي‌كردم. من هميشه خيرش را مي‌خواستم. به خدا مي‌گويم من هميشه مديونش هستم. چراكه فرزندم را نوكر حضرت زهرا (س) و اهل بيت (ع) كرد. عشق شهدا در دلش بود و زمزمه «يا زهرا» از لبانش نمي‌رفت. چون مادرش حضرت زهرا هم مظلومانه شهيد شد. همه فكرش اين بود كه بايد راه شهدا را ادامه بدهيم و پشت سر ولايت فقيه باشيم و دل آقا را به دست بياوريم. من خوشحالم كه پسرم قدم در راه دين، اسلام، قرآن، امام، ولايت و شهدا گذاشت.   اگر امروز پسر ديگرم حسين هم در راه اسلام و قرآن برود من راضيم. اصلاً ناراحت رفتن حجت نيستم او زنده است و من خوشحالم... جايش خالي است، اين برايم كمي سخت است. سال هاست كه حجت به اين راه‌ها مي‌رود و من از اين بابت بسيار خوشحال بودم. اتاقش پر بود از عكس‌هاي شهدا. من هم هميشه همراهيش مي‌كردم. مي‌گفت:«مامان تو برايم دعاكن تا شهيد شوم من هم برايش دعا مي‌كردم.» دو هفته قبل از رفتنش به مناطق عملياتي به من گفت كه:«بنده خدايي به من گفته كه اين سفر آخر است و اين روزها شهيد مي‌شوم.» من هم خنديدم وگفتم: «بهتر كه شهيد بشوي. اينكه آرزوي تو بوده.»

   آخرين بار هم رفتيم زيارت شهداي گمنام نگاهش كه مي‌كردم حال و هواي عجيبي داشت. شب جمعه در دعاي كميل خيلي بي‌تابي كردم، به خوابم آمد. در اتاقش بودم، خنديد وگفت:«مادر چرا ناراحتيد. خداوند به وعده‌اش عمل كرد.» 

من با حجت ۱۴ سال تفاوت سني دارم، خيلي با هم صميمي بوديم، رابطه ما جداي رابطه مادر و فرزندي بود، قبل از هر چيزي با هم دوست بوديم. در تمام برنامه‌ها همراهش مي‌رفتم از مداحي‌هايش لذت مي‌بردم. هميشه با هم قدم زنان به سمت مسجد مي‌رفتيم به وبلاگش كه سر بزنيد متوجه علاقه او نسبت به شهدا خواهيد شد. در حوادث سال ۸۸ بسيار نگران امام خامنه‌اي بودند، دلش آشوب بود. مي‌گفت: دل آقا را نبايد خون كرد.

كلام آخر :

طرف صحبت من خطاب به مادران شهداست، آن روزها در دوران دفاع مقدس اگر پسر من نبود كه در ميادين نبرد حاضر شود و از كشورش دفاع كند امروز اما، ثابت كرد كه ادامه دهنده راه شهداي شماست. من خدا را شكر مي‌كنم كه فرزندم درخرمشهر خونش ريخته شد. حضرت زهرا برايش مادري كرد. از جوان‌ها مي‌خواهم پا روي خون شهدا نگذارند.

واگویه ها ی....

دلم که میگیرد ،از بد رفتاری برخی

به تو پناه می آورم ..

تو امن ترین وآرام ترین ومامن ترین هستی

دوستت دارم پروردگارم......

صابره بودن را بر من عطا کن ....

عاشقت می شوم تو عاشقانه پاسخم ده ...

تو نیک می دانی ،پاداش عاشق بودن بنده ات را ...

منتظر می مانم ...


پيكر عبدالحسين 27 سال در فاطميه دجله بود...

گفتگوي «جوان» با همسر و فرزند شهيد عبدالحسين برونسي در سالگرد بازگشت پيكرش؛

صغري خيل‌فرهنگ 

 
همه تلاش يک مرد، يک کارگر ساده بنايي به آنجا مي‌رسد که مي‌شود شهيد اوستا عبدالحسين برونسي؛ مردي در لباس شريف کارگري به چنان عرفان و درجه‌اي از ايمان مي‌رسد که روايت‌ها وحکايت‌هاي زيادي با خود دارد

متولد ۱۳۲۱ روستاي «كدكن» از توابع تربت حيدريه در استان خراسان رضوي و شهيد شده در ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ در شرق دجله و در عمليات بدر هم او که پيکرش طبق وصيتش مفقود مي‌شود. اما انگار خدا بار ديگر مي‌خواهد که عبدالحسين برونسي نويد وحدت بشود. پيکر شهيد بعد از ۲۷ سال به آغوش خانواده وملت شهيد پرورمان باز مي‌گردد تا به ياري نايب امام عصر (عج) در اين زمان بپردازد. ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ پيكرش بازگشت و حالا سالگرد رجعت جسم خاكي او از فاطميه دجله است. همه اينها دليلي شد تا براي نگاهي دوباره به زندگي‌اش پاي حرف‌هاي همسرش بنشينيم. «معصومه سحرخيز» برايمان از اوستا عبدالحسين برونسي گفت.

گويا اوستا عبدالحسين از مال دنيا چيزي نداشتند پس چگونه همسر ايشان شديد؟ 

ما نوه خاله همديگر بوديم و در روستا زندگي مي‌کرديم. وقتي از سربازي برگشت و به خواستگاري من آمد ۱۵ سالم بود. از لحاظ وضع مالي بسيار ضعيف بود، چيزي نداشتنداز مال دنيا، اما پدرم گفتند:«در مسجد باز نشده، در مسجد است. اهل حرام وحلال است وبسيار پاک است. نماز خوان است و نماز شب هايش ترک نمي‌شود. من او را قبول مي‌کنم و هيچ گاه تو را با پول معامله نمي‌کنم.» 

شغل همسرم کشاورزي بود. يکسال عقد بوديم و بعد از يک سال به سر خانه و زندگي مان رفتيم. اول با خانواده ايشان زندگي مي‌کرديم اما بعداً زندگي مستقلي را آغاز کرديم. خوب يادم است عبدالحسين يک روز که آمد خانه با خودش يک قوري کوچک، روغن، سيب زميني و مقداري وسايل گرفته بود. با جهيزيه خودم هم يک اتاق گرفتيم و زندگي مشترکمان را آغاز کرديم. زمان شاه يک روز از طرف ارباب آمدند و گفتند هر كسي زمين كشاورزي، ملک و آب ندارد بيايد و خودش را معرفي کند و زمين بگيرد اما او نرفت. آمد خانه و گفت كه هر کسي آمد دنبال من بگو نيست. 

ارباب ده آمد دنبالش، عبدالحسين به او گفت:«آقا شما راضي باشي بچه‌هاي يتيمي که در اين ميان مالشان تقسيم شد چي؟ راضي نباشند، چه کنم؟!» آن سال خداوند پسر اولم ابوالحسن را به من داد، مي‌گفت:«از خانه کسي نان نگير، گندم هم از کسي نگير، اجازه هم نده بچه از اين نان‌ها بخورد.» روي نان حلال و حرام خيلي حساس بود. بعد هم آمد مشهد و بعد ۱۵،۱۰ روز نامه فرستاد براي پدرم که روحاني محل هم بود که «اگر اجازه مي‌دهيد ودوست داريد دخترتان را براي زندگي به مشهد بفرستيد.» پدرم گفت:« او دوست ندارد سر باغ و زمين ديگران کار کني، بيا برو پيش شوهرت.» هر چه داشتم فروختم و رفتم احمد آباد مشهد. 

در شهر رفت دنبال بنايي؟ 

عبدالحسين، اول در سبزي فروشي کار کرد و مدتي هم در شير فروشي بود اما زود از آنجا بيرون آمد. مي‌گفت سبزي‌فروش آشغال تحويل مردم مي‌دهد و شير‌فروش آب قاطي شير مي‌کند و مي‌فروشد. خيلي‌ها به او گفتند كه اگر اين کارها را نکني رشد نمي‌کني! و او هم مي‌گفت:«نمي‌خواهم رشد کنم.» 

يک روز صبح از خانه بيرون رفت و شب كه برگشت، متر بنايي و کمي وسايل خريده بود. صبح رفت براي کار بنايي، وقتي آمد خيلي خوشحال بود، ۱۰ تومان مزد گرفته بود، به بچه نان كه مي‌داد، مي‌گفت:« از صبح تا الان زحمت کشيده ام بخور، نان حلال است »بالاخره هم بنا شد. 

پس زندگي سختي داشتيد؟ 

زندگي سختي‌هاي زيادي دارد، آن زمان هم بيشتر و سخت تر بود. من وقتي که مي‌ديدم همسرم در صراط مستقيم مي‌رود، تحمل مي‌کردم. راهي که همسرم مي‌رفت براي اسلام وقرآن بود. ايشان اهل دنيا و زرق و برق دنيا نبود. در زيرزمين زندگي مي‌کرديم. از وسط يک پرده ميزد با دوستان طلبه‌اش آنها آن طرف بودند و من هم اين طرف. اعلاميه‌ها را مطالعه و با دوستانش پخش مي‌کردند. 

آقاي خامنه‌اي اعلاميه را مي‌آوردند در منزل. مي‌نشست و مي‌خواند و گريه مي‌کرد و مي‌گفت اگر بداني چه کسي آمده بود در خانه‌مان، آقاي خامنه‌اي. در مدت ۱۵ سالي که ما با هم زندگي کرديم شايد پنج سال هم با هم نبوديم. هميشه در تلاش بود. پنج سال هم درس طلبگي خواند. تا نيمه‌هاي شب مشغول درس خواندنش بود. در محضر حضرت آقا و ديگر علما هم درس خواند. در دوران انقلاب هم زحمات زيادي کشيد. بارها هم به زندان افتاد. امام خميني که آمد پي انقلاب بود و بعد هم جبهه و جنگ. 

از كي به جبهه رفت؟ 

حضورش در جنگ از کردستان شروع شد. اولين بار هم آنجا زخمي شد. جنگ هم که به شکل رسمي‌اش شروع شد، رفت. در عمليات‌هاي مختلف از ناحيه دست و پا و شکم و پشت زخمي شده بود. هر بار که مي‌آمد با خودش يادگاري مي‌آورد. يک جاي سالم نداشت. در عمليات خيبر در حرم امام رضا (ع) نذر کردم که اگر سالم برگردد يک انگشتري مي‌اندازم به ضريح آقا. آن عمليات تنها عملياتي بود که سالم بر گشت. برايش تعريف کردم که علت سالم آمدن اين بارش براي چيست؟ خنديد وگفت:«آن انگشتر را اگر نذر بچه‌هاي جبهه مي‌کردي بهتر بود بچه‌ها بيشتر نياز دارند. جبهه واجب تر است.» 

در عمليات بعدي بد جور مجروح شد. يک روز دختر آقاي طالقاني زنگ زدند که حاج خانم انگار نذري داشتيد. انگشتررا بيندازيد ضريح آقا امام رضا (ع). وقتي به خانه آمد از او پرسيدم چه اتفاقي افتاده. گفت:«در بيمارستان که بودم در عالم خواب وبيدار پنج نفر را ديدم كه با چهره‌هاي نوراني، به پاهايم که چند ترکش خورده بود دست کشيدند، يک نفرشان که پايين تخت ايستاده بود دستش را بالا برد که انگشتر در چه حال است ؟! براي همين از شما خواستم که خيلي سريع انگشتر را داخل حرم بيندازيد.» 

چطور از شهادتشان مطلع شديد؟! 
قبل از هر اتفاقي هميشه خواب مي‌ديدم، بعد هم همان خواب تعبير مي‌شد. عبدالحسين هم به خواب هايم عقيده داشت. به دوستانش گفته بود «اگر من شهيد شدم، خيلي سريع به خانواده من اطلاع دهيد، ايشان خودشان خوابش را مي‌بينند.» خيلي حواسش به بچه‌ها بود. قبل عمليات بدر با بچه‌ها حرف زد. به من هم گفت:«ان‌شاالله ديدارما يا کربلا يا قيامت.» گفتم کي بر مي‌گردي؟! گفت:«بگو کي شهيد مي‌شوي؟! من چند سالي بيشتر از امام جواد (ع) عمر کرده‌ام.» حال وهوايش فرق کرده بود.
 
شب قبل از رفتنش به عمليات بدر با بچه‌ها رفت حرم. خانه فاميل‌ها هم سر زده بود و خداحافظي كرده بود. رفتارش خيلي فرق کرده بود. به من هم گفت:«اول شهادت، دوم شهادت، سوم شهادت و چهارم مجروحيت. اصلاً منتظر اسارتم نباشيد پيکرم هم برنمي‌گردد.» من ناراحت شدم مثل هميشه سه بار از زير قرآن رد شد. اجازه نداد بچه هارا بيدار کنم اما خودشان آرام آرام متوجه شدند و بيدار شدند. گريه کردم، گفت الان گريه هايتان ارزش دارد، او که هميشه مي‌گفت پشت سر مسافر گريه نکنيد. 

عمليات که انجام شد شب قبلش سيدي را در خواب ديدم که براي خواندن روضه به خانه مان آمده بود. از خواب بيدار شدم. حس وحال عجيبي داشتم، مي‌دانستم عبدالحسين شهيد شده است. بچه هارا بردم حمام وقتي آمدم مادرم را ديدم که در خانه نشسته و بچه‌ها را نگاه مي‌کند. 

او که رفت، رفتم مغازه برادرم. گفتم:«من خواب ديدم، چه شده؟» او هم ناراحت بود. گفت «زخمي شده است.» آمدم خانه، از سپاه آمدند و گفتند:« مجروح شده» چند روز بعد هم آمدند و اسلحه و نوارهاي عبدالحسين را از کتابخانه برداشتند و بردند و آخر هم گفتند:«مفقود الجسد شده است.» انتظارش را داشتم خودش قبلاً به من گفته بود.
در طول ۲۷ سال، هر سال برايش سالگرد مي‌گرفتم تا بچه‌ها که بزرگ شدند خودشان برگزار مي‌کردند. اجازه ندادند سپاه بگيرد، گفتند که بيت المال است. 

وقتي پيكر شهيد پيدا شد اول قبول نكرديد و بعداً پذيرفتيد. قضيه از چه قرار بود؟ 

آن روز که سردارباقرزاده آمده بودند من منزل نبودم. دخترم زينب تماس گرفت که سردار گفته‌اند پيکر پيدا شده است. باور نمي‌کردم. گفتم صبر کنيد اگر شهيد نباشد، مهمان شهيد که هست! از در خانه مان بازنمي‌گردد تا اينكه رفتيم خدمت حضرت آقا. ايشان فرمودند:«مي گويند از شهيد چيزهايي پيدا شده است؟!» 

از ايشان پرسيدم شما چه دستوري مي‌دهيد؟! گفتند:«علم پيشرفت کرده است، آزمايش دي ان‌اي انجام بدهيد.» ما هم که پيرو خط آقا هستيم. آزمايش را انجام داديم و آمديم مشهد. جواب که آمد جامعه تکان خورد. زينب خواب ديده بود که پدرش گفته بود:« چرا تشييع نمي‌کنيد؟! شهدا همه يکي هستند به مادر بگوييد تشييع کند.» رفتم پيکر را ديدم، جانماز و پلاک را هم ديدم. زهرا دخترديگرم هم خواب ديده بود که پدرش آمده خانه و به همه اتاق‌ها سر زده، کنار اتاقي نشست و سرش را تکان داده و گفته:«چرا تشييع نمي‌کنيد. پيکرم آمده براي کمک به حضرت آقا، آمده‌ام براي وحدت.» 

پيکر ايشان را با حضور گسترده مردم تشييع کرديم. من از همين جا از همه مردم تشکر مي‌کنم که آن روزها همراهي مان کردند. بايد قدر اين مردم را بدانيم که هميشه پشتيبان ملت و حضرت آقا هستند. هديه خانم حضرت زهرا (س) در ايام شهادت شان تشييع شد. 

در نخستين سالگرد رجعت پيكر شهيد عبدالحسين برونسي، مهدي برونسي از پدر و خاطرات شيرين كودكي با او مي‌گويد. 

زمان شهادت پدرتان چند سال داشتيد؟ 
متولد ۱۳۵۳ مشهد هستم و کارشناس علوم سياسي. زمان شهادت پدر من تنها ۱۰ سال داشتم و از پدر آنچه مي‌دانم مربوط است به خاطراتم، حرف‌هاي مادرم وهمرزمان پدرم. بيشتر پدرم را از زبان ديگران مي‌شناسم. پدر بيشتر از آنكه در منزل باشند در جبهه بودند. 

تا به حال از رانت فرزند شهيد بودن استفاده کرده‌ايد؟ 

نه به هيچ عنوان، نه تنها من بلکه فکر مي‌کنم همه فرزندان شهدا نيازي به استفاده ندارند، چه در مسائل کاري و چه ساير چيزها. نه تنها من بلکه خانواده هم همينطور از نام و لقب شهيد استفاده يا سوء استفاده نکرده‌ايم، چون در شأن شهيد و فرزند شهيد و خانواده‌اش نيست. ما که از مردم و مسئولان طلبکار نيستيم. به لطف خدا وعنايت او مادرم توانست هشت فرزند شهيد را خود بزرگ کرده و سروسامان دهد. پدرم هم فرمانده تيپ بود و مي‌توانست در بهترين شرايط زندگي کند اما اين کار را نکرد. آن زمان خيلي امکانات را رد کردند مانند ماشين لباسشويي و فرش. 

برخي متأسفانه فکر مي‌کنند شهيد چون اسمي و عنواني دارد پس خانواده آنها به بانکي وصل هستند. بارها شده براي پرداخت قسط و وام‌ها مي‌رويم تعجب مي‌کنند. برخي هم سهميه دانشگاه را به رخ ما مي‌کشند. برخي از روي غرض حرف مي‌زنند که دلسردمان کنند، اما شأن شهيدان بسيار ارجح تر از اين حرف‌هاست. 

تمام سعي مان اين بوده که عزت و سربلندي شهيد را حفظ کنيم. پدرم دربند مال دنيا نبود وبه مال دنيا بي‌توجه بود. اما به لطف خداوند نگاه مردم به خانواده نگاه خاصي است. به احترام رشادت‌ها و حماسه‌هاي پدر به ما احترام مي‌گذارند. با اخلاق و مهرباني به ما توجه مي‌کنند. تا الان هم هيچ بي‌احترامي و هيچ جسارتي از مردم نديده‌ايم. گاهي اوقات خودم را معرفي نمي‌کنم. سعي کرده‌ام از ارادت مردم ولطفشان سوء استفاده نکنم. احساس خوبي است وقتي ارادت وعلاقه مردم را به شهدا مي‌بينيم، دلگرم مي‌شويم که شهدا فراموش نشده‌اند. همواره در صحنه‌هاي مختلف و حساس پا به پاي خانواده شهدا بوده‌اند وخواهند بود. 

خاطره‌اي از پدرتان برايمان بگوييد. 

شهيد به نماز و قرآن بسيار اهميت مي‌دادند. آن زمان يادم هست هفت سال داشتم. ما را تشويق مي‌کرد به نماز. وقتي كه نماز را ياد مي‌گرفتيم پاداش مي‌داد. مرتبه آخري که خواستند بروند بچه‌ها را جمع کردند که خداحافظي کنند. به من هم گفت:«من با تو قرآن کار کردم بروم برگردم، اگر نماز وقرآن را خوب ياد گرفته باشي، پيش من يك هديه داري»، گفتم:«شما زود برگرد چشم»، من هم تلاش کردم قرآن و نماز را خوب ياد بگيرم، اما اين آخرين ديدارما بود. پدر بينش سياسي قوي‌اي داشتند، زمان رياست جمهوري بني صدر به ما ياد مي‌دادند که بچه‌ها برويد تو کوچه و مرگ بر بني صدر بگوييد. ما هم مي‌رفتيم. 

زمان‌هايي که خانه بودند بسيار با ما بازي و سرگرم‌مان مي‌کردند. برخورد پدر بسيار خوب بود، بسيار هم مهربان بودند. هر وقت خطا مي‌کرديم مي‌گفت که اشکال ندارد، وقتي نمره کمي مي‌گرفتيم، مي‌گفت: «ان‌شاء‌الله بهتر مي‌شويد.» در مدت حيات پدر از او پرخاشگري نديديم. تبعيضي هم بين بچه‌ها قائل نمي‌شد. 

چرا ابتدا پيدا شدن پيکر را قبول نداشتيد؟ 

ما در منزل بوديم که گفتند آقاي باقرزاده در ستاد حفظ آثار مشهد در يک کنفرانس خبري اعلام کردند که پيکر شهيد برونسي پيدا شده است، يعني قبل از اينکه به خودمان بگويند رسانه‌ها را در جريان گذاشته بودند. وقتي هم که به منزل ما آمدند سردار همه آنچه يافته بودند را به مادرم و خانواده شرح دادند. يکي از برادرانم گفتند که نمي‌توانند قبول کنند چون پدرم وصيت کرده‌اند که پيکرشان بر نمي‌گردد. من از آقاي باقرزاده خواستم تا هر چه زودتر پيکر را بياورند تا ببينيم و حرف‌ها و شبهه‌ها تمام شود. متأسفانه سايت‌ها و خبر گزاري‌ها اينطور انعکاس دادند که خانواده شهيد قبول نکرده‌اند! بعد از اينکه پيکر را آوردند همرزمان پدر هم آمدند، کارشناسان هم آمدند و پيکر را ديديم. 

آن روزها محضر آقا هم رفتيم. چون هفته کارگر بود، خدمت ايشان هم رسيديم. آقا بعد از حال واحوالپرسي گرم، از مادرم پرسيدند که:«قضيه پيکر شهيد به کجا کشيد؟!» مادر گفت: «آورده‌اند اما هنوز نمي‌دانيم هر چه شما بگوييد. هر چه ولايت بگويند.» حضرت آقا گفتند:«من اظهارنظر نمي‌کنم، هر چه همسر شهيد بگويند.» پيرو حرف مادر براي آزمايش (دي ان اي)، ايشان گفتند:«علم پيشرفت کرده، آزمايش هم بدهيد. 

تهران که بوديم براي مراسم، همه بچه‌ها هم که بودند. رفتيم و آزمايش داديم. اميد داشتيم که پيکر پدر است. ساعت ۱۱ - ۱۰ شب بود که خبر دادند پيکر شهيد متعلق به پدرم است، يعني دکتر تولايي به سردار باقرزاده نامه زده بودند که پيکر متعلق به ايشان است. پدرم گفته بودند که: «من آرزو مي‌کنم، اميدوارم جنازه‌ام چون مادرم گمنام باشد.» همينطور هم شد. ۲۷سال پيکر پدرم گمنام ماند. پيکر پدر شور وحال عجيبي با خود آورده بود، براي مدد به حضرت آقا، آمده بود براي وحدت. 

من قبل از اينکه پيکر پدرمان پيدا شود، زماني که سر مزار پدر مي‌رفتم حالت مأيوسانه داشتم به بهشت رضا که مي‌رفتم سر مزار پدردرد دل مي‌کردم، از وقتي که پيکر شهيد بازگشته با اميد و بسيار محکم مي‌روم سر مزارش. احساس عجيبي داشتم دلگرم‌تر شده‌ام وقتي با پدر درد دل مي‌کنم مي‌دانم ديگر تکه گمشده مان رسيد. قبل تر وقتي با راهيان نور به مناطق عملياتي مي‌رفتم مانند ديوانه‌ها بودم. 

...هديه خانم زهرا (س) بود که به ما رسيد و در ايام فاطميه تشييع شد. اين پيامي بود که مردم بدانند بايد به شهدا اعتقاد داشته باشند. 

چيزي كه ما نپرسيديم اما گفتنش براي شما مهم است را بفرماييد. 
تنها انتظار ما از مسئولان اين است که بيايند و براي شهدا کار کنند، ياد شهدا را زنده نگه دارند. در برگزاري يادواره‌ها با دقت کار کنند. متأسفانه شهدا براي ما تنها شده‌اند يک اسم و عکس، شده‌اند شهدايي چون همت، باکري، کاوه و چند نفر ديگر که اين اشتباه است. ما بايد همه شهدا را ببينيم. برايشان کار کنيم و اهميت بدهيم. برگزاري يادواره‌ها براي ياد آمدن خودمان است بيشتر. مردم شهدا را دوست دارند. در کشور‌هاي غربي از بازيگرانشان به قدري حمايت مي‌کنند که در کشور ما از شهدا چنين حمايت هايي نمي‌شود. ما حتي وقتي عکس شهدا را هم مي‌زنيم متأسفانه حمايت نمي‌شويم و گاه ايراداتي هم به کارمان مي‌گيرند. 

شهدا سرآمد همه معرفت‌ها بودند، نمونه‌هاي اخلاص و پاکي. اعتقاد وباورشان هم همين بوده که به ولايت اعتقاد راسخ داشتند و تمام توصيه و ذکرشان هم ولايت فقيه و حمايت و تبعيت از ايشان بوده است. آنها به راهشان اعتقاد داشتند، راه ولايت و پيروي از رهبري.

«زبرينگ» در آستانه غروب محروميت

گزارش «جوان» از فعاليت‌هاي جبهه جهادي منتظران خورشيد در بلوچستان
صغری خیل فرهنگ

تمام اراده‌ات را که جمع کني و به توان بي‌نهايت برساني و ضرب و تقسيم و جذري برايش در نظر بگيري، آخرش مي‌رسي به جهاد با «جبهه جهادي منتظران خورشيد»! و منتظران برايت مي‌شود، نقطه آغازين يک حرکت...
مي‌ماني قدم در شلمچه و طلائيه بگذاري يا بروي به دياري که مردمانش ولي نعمتان انقلابند. ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ است و مردم اكثر نقاط ايران مشغول خريدهاي نوروزي‌اند اما جهاديون به جايي مي‌روند كه با اين واژه غريبه‌اند.
در شماره قبل ضمن آشنايي با فعاليت‌هاي جهادي خواهران در بلوچستان، نوشتيم كه روستاي «۱۴ معصوم زبرينگ» در ۲۴۰ کيلومتري شهرستان نيک‌شهر و يکي از روستاهاي محروم كشور محسوب مي‌شود. دليل نامگذاري روستا به ۱۴ معصوم هم به ارادت مردم شيعه به ائمه و معصومين عليهم‌السلام بازمي‌گردد. گويش مردم اين روستا بلوچي است. روستايي كه در ۳۷۰ كيلومتري درياي عمان قرار دارد. اگر جاده‌اي مناسب و كارخانه‌هايي وجود داشت با توجه به نزديكي به يكي از مهم‌ترين آبراه‌هاي جهان، اين منطقه بايد در رفاه مي‌بود نه اينكه در فقر باشد. حالا در قسمت آخر اين گزارش از ديگر فعاليت‌ها مي‌نويسيم.

روستاي ۱۴ معصوم زبرينگ رودخانه‌اي دارد که در فصل پاييز و زمستان پر آب شده و در زمان آمدن سيل و باران‌هاي طولاني مسير آب را كنترل كرده و از روستا محافظت مي‌كند. اين رودخانه نام خاصي ندارد اما در بين اهالي به «رودز» معروف است. اهالي مي‌گويند ماهي‌هاي خوشمزه‌اي دارد، هر چند قسمت ما نشد. از سمتي كه ما مي‌رويم خشك است اما دقيقاً سمت ديگر«رودز» سرسبز و پر از درخت‌هاي نخل. محصولات کشاورزي اين روستا پرتقال، سير و انار است. کاشت يونجه و علوفه و اشتغال به دامداري هم وجود دارد.
سال‌ها پيش مردم روستا براي رسيدن به امکانات اوليه چون آب و برق مجبور به مهاجرت به اين سمت شده‌اند. مردمي كه در کپر يا همان دوار زندگي مي‌کنند. کپر را از تنه و برگ‌هاي نخل خرما که در زمين فرو مي‌برند، مي‌سازند و روي آن را مي‌پوشانند. اين نوع از مسکن با نوع آب و هوا وموقعيت سوق‌الجيشي منطقه همخواني دارد. هر چند امروزه به خاطر سختي و مشکلات کپرها و ازدياد جمعيت مردم به ساخت خانه روي آورده‌اند که با کمک دولت، کميته امداد و همت جهاد گران توانسته‌اند کپرهايشان را نوسازي كرده يا خانه‌هاي جديدي بسازند. عده‌اي کپرهاي قديمي خود را به عنوان آشپزخانه و محل نگهداري وسايل حفظ كرده يا به خاطر برودت هوا و فضاي آنجا به محل نگهداري مواد غذايي اختصاص داده‌اند.
فعاليت‌هاي برادران جهادي
در شماره قبل از فعاليت خواهران جهادي در زبرينگ نوشتيم و حالا با فعاليت برادران آشنا مي‌شويم كه با شور و حال خاصي انجام مي‌شد. فعاليت‌ها با نماز صبح آغاز مي‌شود و هر يك از اعضا مشغول فعاليتي مي‌شوند. بعد از خوردن صبحانه، اولين خاكريز فعال، بچه‌هاي عمراني هستند. آنها در برنامه امسال ساخت يك باب منزل مسكوني در روستاي كوردان و ساخت ۱۵ چشمه سرويس بهداشتي و حمام در روستاي چيل كنار را در نظر دارند. در خاكريز فرهنگي، به برپايي خيمه فرهنگي، برپايي يادواره شهدا، كلاس‌هاي احكام، مراسم ديني و جلساتي پيرامون جوانان و نوجوانان اهتمام مي‌شود. در بخش ورزش؛ سرلوحه كار اعضاي اين خاكريز جمله‌اي از امام خامنه‌اي است كه مي‌فرمايند: «ورزش وحدت آفرين است.» آري برگزاري مسابقات گوناگون در هشت رشته براي جوانان و نوجوانان منطقه باعث ايجاد شور و شعف خاصي شده است. در خاكريز بهداري نيز دندانپزشكان و پزشكان مشغول خدمت‌رساني‌اند. از صفوف متراكم تشكيل شده مردم عيان است كه يكي از اصلي‌ترين حاجات آنها همين بخش است كه بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد. در عرصه هنري؛ اعضاي خاكريز از صبح تا آخرين ساعات روشنايي روز در روستاهاي مجتمع، هنرنمايي مي‌كنند. به برنامه‌هاي هر خاكريز كه دقت مي‌كني به وضوح مشخص است كه اين فعاليت‌ها طبق سند چشم انداز مجتمع ترسيم شده و اين يعني هدفمندي برنامه‌ها. البته در مرحله اجرا و با توجه به منطقه و محروميت‌ها نقص‌هايي وجود دارد كه بايد مرتفع شود.
تحقق چشم‌انداز زبرينگ
با جديتي كه در اهالي منتظران خورشيد مشاهده مي‌شود، رفع محروميت و تحقق حداقل‌هاي زندگي در زبرينگ دور از دسترس نيست. در چشم‌انداز چهار ساله‌اي كه اين گروه براي پيشرفت روستاي زبرينگ تنظيم كرده، قرار است پديده تلخ كپرنشيني به كلي از چهره روستا زدوده شود و همه اهالي روستا از منزل مسكوني مناسب برخوردار شوند. با تأسيس تعاوني و همچنين كمك به گسترش كشاورزي روستا از طريق احداث استخر آب كشاورزي، معضل بيكاري جوانان روستا بايد رفع شود. همچنين پيگيري جدي و مطالبه مستمر از مسئولان استاني براي احداث جاده آسفالته در دستور كار قرارگيرد. به همت منتظران خورشيد، زبرينگ هم آب آشاميدني و لوله‌كشي شده دارد و هم ۲۰ چشمه سرويس بهداشتي. اما اين بار گروه گام بلند‌تري را برمي‌دارد و ساخت چهار واحد مسكوني، هماهنگي ساخت پايگاه بسيج، كانون فرهنگي – هنري و استخر آب كشاورزي را در زبرينگ تمام مي‌كند.
بيكاري جوانان و درآمد كم خانواده‌ها از مشكلات اصلي روستاييان است. اگرچه تأثيرات مثبت هدفمندي يارانه‌ها را مي‌توان به عينه در زندگي‌شان مشاهده كرد، اما هنوز مشكلات زيادي متوجه اهالي زبرينگ است. گروه جهادي چاره بيكاري جوانان را در راه‌اندازي تعاوني ديده است. به خصوص كه مورد تأكيد رهبرمعظم انقلاب اسلامي است. تأسيس تعاوني حضرت‌زهرا‌(س) هم براي كمك به ازدواج جوانان در دستور كار قرار مي‌گيرد.
گشت و گذاري در زبرينگ
فرصتي دست مي‌دهد تا پاي حرف‌هاي مردم روستا بنشينيم. دختر بزرگ يکي از اهالي روستا مي‌گويد: «آب آشاميدني‌مان قبلاً از رودخانه تأمين مي‌شد که مشکلات و بيماري‌هاي زيادي هم برايمان داشت. بيشتر بيماري اهالي درد معده و مشکلات کليه است. اما از زماني که جهادگران آب را به داخل منبع هدايت کرده و با استفاده از کلر آن را ضدعفوني کرده‌اند اوضاع خيلي بهتر شده است. دستشويي (سرويس بهداشتي) نداشتيم كه درست كردند. با همت جهادگران تا اول راهنمايي بچه‌ها امكان ادامه تحصيل دارند اما اگر بخواهند بيش‌از اين ادامه دهند بايد به فنوج بروند که آن هم سختي‌هايي را دارد.» منظور اين دختر از سختي رفتن به فنوج، به طي مسافت طولاني و صعب‌العبور و هزينه تحصيل برمي‌گردد. از حرف‌هاي او متوجه مي‌شويم كه زبرينگ حتي خانه بهداشت ندارد و زماني که بيمار مي‌شوند يا بايد تحمل کنند يا هزينه بسيار گزافي را براي رسيدن به پزشک بپردازند که اين در توان خيلي از مردم روستا نيست. او عاشق روستايشان زبرينگ است.»
گوش به فرمان ولي فقيه
در روستا با زهراي ۱۶ ساله همراه مي‌شوم. او در حال تحصيل در كلاس اول راهنمايي است. بعداز اتمام دوران ابتدايي به خاطر نبود مدرسه راهنمايي ديگر نتوانست ادامه تحصيل بدهد و به ناچار ترک تحصيل کرده، اما بعد از حضور جهادگران شوق و رغبت به تحصيل پيدا كرده و سختي رفتن تا فنوج را به جان خريده تا درس بخواند.
پوشش و حجاب زهرا واقعاً برايم از هر چيز ديگر جالب‌تر است، علاقه او به آقا و تفکرش هم همين طور. او مي‌گويد: «ما با دانش‌آموزان اهل تسنن روستاي کوردان در فنوج درس مي‌خوانيم و تفاوتي هم بينمان نيست. در درجه اول همه‌مان انسانيم و بعد هم مسلمان. خدا همه‌مان را دوست دارد. بايد آنطور که رهبرمان مي‌گويد رفتار کنيم. پيروي از ولايت فقيه تنها در حرف و شعار نيست در عمل هم بايد ثابت شود. ايشان برادري و برابري و دوستي بين سني و شيعه را مي‌خواهند. ما هم گوش به فرمانيم. شهيد نورعلي شوشتري هم براي همين بود که شهيد شد. ما او را خيلي دوست داريم. جهادگران هم ادامه‌ دهنده راه شهدا هستند. ما آنها را خيلي دوست داريم.»
زهرا ادامه مي‌دهد: «درباره پوشش وحجاب هم بايد بگويم ما از لباس‌هاي دست‌دوز خودمان استفاده مي‌کنيم. ما با تهيه پارچه کار سوزن‌دوزي را انجام مي‌دهيم. ما براي آنچه که داريم وآنچه که نداريم خدا را شکر مي‌کنيم. همه آرزويمان هم ديدار رهبر عزيزمان است . از تلويزيون ايشان را مي‌بينيم. هميشه هم از خداوند براي ايشان سلامتي مي‌خواهيم و اميدواريم ايشان را زيارت کنيم.»
رنج محروميت در سيماي دختر ۳ ساله
همراه زهرا راهي خانه يکي ديگر از اهالي مي‌شويم. خانه‌اي معمولي با در ورودي که بايد قد خم کني و با مشقت خاص از آن وارد شوي. به محض ورود صداي گريه کودکي از گهواره‌اش شنيده مي‌شد. مادر ۲۳ ساله‌اش هم آرام کنارمان مي‌نشيند و فرزندش را در آغوش مي‌گيرد. هانيه كه مادر يک دختر سه ساله و يک پسر پنج ماهه است مي‌گويد: «دخترسه ساله‌ام به دليل تزريق اشتباه آمپول بيمار شده و در سر و بدنش غده‌هايي ايجاد شده که براي مداوا تا زاهدان هم رفته‌ايم اما فايده‌اي نداشت. بعد از آن هم براي ادامه درمان با كمك جهادگران به تهران رفتيم، اما بيماري خيلي رشد كرده و به دليل هزينه بالا و دوري از ابتدايي‌ترين وسايل درمان ديگر كاري نمي‌شود كرد. نمي‌دانم چه مشکلي دارد كه آب هم مي‌خورد دچار حالت تهوع مي‌شود.»
همسرش هم بيكار است و مانند بسياري از مردم زبرينگ با دريافت پول يارانه‌ها زندگي خانواده‌اش را اداره مي‌كند. گاهي هم براي کار به بندرعباس مي‌رود و پس از چند ماه برمي‌گردد. بيماري فرزند از يک طرف و اوضاع شغلي هم از طرف ديگر، زندگي را به هانيه و همسرش سخت كرده است.
كمي آرام مي‌گيرد و ادامه مي‌دهد: «تنها دلخوشي‌مان هم حضور اين جوانان است که تمام کارها و امور خود را رها کرده‌اند وبه روستاي‌مان آمده‌اند. اگر روستاي ما خانه بهداشت يا بهيار داشت شايد دخترم الان سالم بود.»
«سكينه» زني ۴۰ ساله است كه به گفته خود از وقتي كه يادش مي‌آيد در كپر زندگي كرده و فرزند خود را هم در آن به دنيا آورده. او از نبود آب آشاميدني سالم براي‌مان مي‌گويد و از فرزندانش كه به هر سختي بوده ادامه تحصيل داده‌اند و حالا يكي پيش دانشگاهي است و ديگري ديپلم دارد. او مي‌گويد: «هزينه دانشگاه و تأمين پول آن را نداريم. بيشتر مشكلات‌مان هم به مسير و جاده صعب‌العبور بازمي‌گردد كه اگر درست شود، شايد تردد ما آسانتر و هزينه هم كمتر پرداخت شود.»
فاطمه، دختر ۲۵ ساله سكينه، زن و مادر يك خانه‌ است. او سه فرزند دارد. فاطمه از همسر و وضعيت مالي و بيماري قلب و معده پدرش كه به وخامت گراييده براي‌مان مي‌گويد و مي‌گريد. او از بيكاري جوانان برايمان مي‌گويد تا عروسي‌هاي‌شان كه سه شبانه‌روز شور و شعف براي مهمانان دارد اما عروس بايد سه روز در انتظار داماد بماند! رسم است ديگر.
كمي دورتر از خانه سكينه و فاطمه، تنورهاي گلي پخت نان كه حالا ديگر چون گذشته كارايي چنداني ندارد ديده مي‌شود. پخت نان در هواي باراني و سرد زمستان يا گرد و غبار شديدي كه هرچند يكبار زبرينگي‌ها را مهمان خود مي‌كند، دردسرساز شده‌است. به همين خاطر مردم براي پخت نان به سراغ تنورهاي گازي رفته‌اند. عمده غذاي مردم زبرنيگ، «چنگال» نام دارد كه با خرما و نان و روغن درست مي‌شود. غذايي هم دارند كه هنگام بارش باران درست مي‌شود! غذاي ويژه‌شان در ماه مبارك رمضان نيز پرني يا همان فرني خودمان است.
همه زنان روستا در بافت حصير، كيف‌هاي سنتي و سوزن‌دوزي مهارت دارند. اما در تهيه مواد اوليه دچار مشكل هستند. از اين رو خيلي مشتاق‌اند كه به صنايع روستاي‌شان توجه شود تا مشكل بيكاري زنان و وضعيت مالي‌شان بهبود يابد.
پس از آن به خانه زهراي پنج ساله مي‌رويم تا به اتفاق هم به مدرسه شهيد وزيري محل برگزاري كلاس‌هاي آموزشي، فرهنگي، هنري و ورزشي كه توسط خواهران منتظر خورشيد برگزار مي‌شود، برويم. اولين همخواني اين بچه‌ها خواندن شعر ولايت اميرالمؤمنين است و همچنين همخواني شعري براي امام خامنه‌اي كه ايشان را سيد علي خطاب مي‌كنند.
از زبرينگ محروم تا شرهاني مظلوم
غروب مي‌شود در روستاي ۱۴ معصوم زبرينگ. غروب «شرهاني» مظلوم‌تر است يا زبرينگ؟ شرهاني از ظلم دشمن به خون مي‌نشست و زبرينگ از غفلت خودي‌ها از يادها رفته. حالا خوب مي‌دانيم كه اينجا هم سرزمين نور است. اينجا ديگر تو جهاد و حضور را در سنگر ايمان و اراده‌ات انتخاب مي‌کني و زمزمه مي‌کني سخن امام خميني را که فرمود: «فرزندان عزيز جهادي‌ام! به تنها چيزي که بايد فکر کنيد، به استواري پايه‌هاي اسلام ناب محمدي است» اينجا همراه مي‌شوي، بامردماني از تبار عشق که مرزي بين شيعه و سني بودنشان نيست!
و مي‌رسي به مرام شهيد خدمت، وحدت و جهاد نورعلي از جنس شوشتر ! مي‌رسي به شهادتي که دليلي مي‌شود بر وحدت. تمام اراده‌ات را كه جمع كني مي‌رسي به جايي كه شوشتري در بلوچستان محروم و ياران شهيد شوشتري در شرهاني مظلوم رسيدند كه اين هر دو را از امام نان و خرما به دوش در نيمه شب‌هاي كوفه آموخته‌اند.

برای قلب تپنده جهان اسلام

اقا جان این روزها که گذشت،دل خوش بودم به دیدارت به لحظه لحظه نگاهت ودعایت برای جوانان

خود فرموده اید :که جوانان را در روز به مراتب دعا می کنید !اقا آمدم دعایم را گفتم نیتم را خالص کردم تا توآمین گویش باشی .

امام خامنه ای می دانم که می دانی ارادت وایمان جوانان را ونیک می شناسی شان رهبرا !دعایت بدرقه راهمان ....

گزارش خبرنگار «جوان» از سفر جهادي گروه «منتظران خورشيد»


راهياني که نور را در ايثارستان بلوچستان مي‌جويند
 صغري خيل‌فرهنگ
 
همراهي مان با خاكريز خواهران «منتظران خورشيد» از ساعت ۲۲ شب ۲۴ اسفند ۱۳۹۰در حسينيه حضرت ابوالفضل (ع)کليد مي‌خورد به قصد «بلوچستان» عزيزمان.
اين بار فرزندان نسل سوم انقلاب اسلامي، حسينيه علمدار کربلا را چون دو کوهه، ميعادگاه عاشقان و وعده‌گاه جهاد گراني قرار داده‌اند که حضورشان يادآور حضور شهدا و ايثارگران در سال‌هاي پر حماسه دفاع مقدس بود. تمام تلاششان در روزهايي که خيلي‌ها در فکر خريدهاي نوروزي‌اند به ثمر مي‌نشيند تا بدن‌هاي «معنا» در کالبد خادمين منتظر با پرواز هواپيمايي جنگي به سوي حرم امن خدمت و جهاد بروند و به حقيقت آدميت نزديک شوند. مي‌روند به جنگ رنج، نه از براي گنج عافيت که راه رسيدن به رضاي الله در اين زمانه رنج، کسب رضايت ولي فقيه زمان است. همه تلاش‌هايمان را تقديم مي‌کنيم به امام خامنه‌اي تا در مرحله حرف نماند:

چشم من و امر ولي ‌جان من و سيد علي

ساعت ۱۰ و ۳۵ دقيقه صبح روز ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ققنوس جهادگران منتظر در فرودگاه چابهار به زمين مي‌نشيند تا آنان را به دامنه آتشفشاني از محروميت ببرند. پس از طي مسير با اتوبوس‌ها به سمت «نيک شهر» در ۱۳۰کيلومتري چابهار و پس از برپايي نماز و صرف ناهار، سوار بر ميني بوس‌ها به سمت «فنوج» در ۱۳۰کيلومتري نيک شهر مي‌رويم. مسير نيک شهر تا فنوج را بيش از ۴ ساعت طي مي‌کنيم! مسيري که اگر جاده هموارتر بود بايد يک ساعته طي مي‌شد.
گنج «جنگ با رنج» در همتي والا به دست مي‌آيد. در ديدار مردماني که روي چشم خميني جاي داشتند و يک تار موي آنها با تمام دنياي کاخ نشينان هيچوقت عوض شدني نيست.
پس از خواندن نماز مغرب و عشاء در پايگاه بسيج شهيد مجيدي در فنوج راهي «کتيج» مي‌شويم. در کتيج بچه‌ها و خادمين جبهه جهادي نفسي به راحتي مي‌کشند، انگار کارشان به جايي رسيده باشد. طي کردن باقي راه با ميني بوس‌ها امکان پذير نيست. تلاش و دوندگي خادمان منتظر براي هماهنگي هايشان که حالا به ناهماهنگي انجاميده است اسپند روي آتش را مي‌ماند. مسير سنگلاخي و صعب العبور است. گذر از رودخانه ميانه راه با تويوتا انجام مي‌گيرد، شايد گوشه چشمي از آن حاضر غايب از نظر (عج) به مددمان آمد و روسفيدمان کرد و الا توفيق در همين جا از ما سلب مي‌شد.
تمام اراده‌ات را که جمع کني و به توان بي‌نهايت برساني و ضرب و تقسيم و جذري برايش در نظر بگيري، آخرش ميرسي به جهاد با «جبهه جهادي منتظران خورشيد »! و منتظران برايت مي‌شود نقطه آغازين يک حرکت، مي‌شود تلنگري بر نفس، مي‌شود آغاز هجرت، مي‌شود تجربه، مي‌شود تحرک و مي‌شود جهاد.

بالاخره در ساعت ۲۲ و ۳۰ دقيقه به روستاي «چهارده معصوم زبرينگ» مي‌رسيم. زبرينگ، روستايي است در ۲۴۰ کيلومتري نيک‌شهر با جمعيتي بالغ بر ۲۰۰ نفر در قالب ۳۰ خانوار. ورودمان همراه مي‌شود با استقبال گرم و صميمي مردمي که به راحتي انتظار طولاني در چشم‌هايشان پيداست. آنها بهترين مکاني که دارند را براي استراحت و اسکان مان فراهم مي‌کنند و همراه مان مي‌شوند. مردمي کپرنشين که حالا ديگر با همت جهاد‌گران و تلاش خود از مشکلات وکمبود‌هاي کپر‌ها يا همان «دوار»‌ها تا حدودي راحت شده‌اند.
تن‌هاي «مادي» ما خسته سفري طولاني است اما مگر ما انگيزه‌هايمان را از نفسانيات کاغذي فلاسفه مغرب زمين به دست آورده‌ايم که بدن‌هاي «معنا» را با خود به اين سفر نياوريم. مي‌خواستيم با راهيان نور به ديار عزيزان خميني و خامنه‌اي در شلمچه و طلائيه و. . . برويم. خدا قسمتمان کرد به ديار عزيزان خميني و خامنه‌اي در بلوچستان آمده‌ايم و مگر نه اين است که:
رشته‌اي بر گردنم افکنده دوست‌
مي‌کشد آنجا که خاطر‌خواه اوست
اولين گام منتظران
اگر مي‌خواهي در دستيابي به گنج آدميت سهمي داشته باشي بايد با جهادگران به سرزمين رنج بروي و يکي از گروه‌هاي جهادي که تو را به اين وادي رهنمون مي‌شود«جبهه جهادي منتظران خورشيد» است. جبهه‌اي که براي زمين نماندن منويات ولي فقيه زمان براي خدمت رساني به محرومين واز همه مهم‌تر توجه به اهميت بستر‌سازي و زمينه‌سازي مقدمات ظهور تاسيس شد تا با همت تعدادي از دانشجويان و اساتيد بسيجي بتواند در رسيدن به اهداف عاليه خود گام بردارد.
اولين اقدام منتظران خورشيد، ايجاد يک مجتمع روستايي در نوروز ۱۳۸۹ بود؛ مجتمعي که از روستا‌هاي «زبرينگ»، «کوردان» و «چيل کنار» تشکيل شده است. مجتمعي با امکاناتي قابل توجه براي رفاه اهالي و جهت برخورداري از سلامت جسمي و روحي و از همه مهم‌تر الگويي براي عدالت اجتماعي در سطح استان سيستان و بلوچستان. عاملي براي وحدت بين شيعه و سني و راحت‌تر بگويم نماد ملي خدمت رساني مستمر يک گروه جهادي به منظور الگوبرداري ساير گروه‌هاي جهادي در سراسر کشور جهت خدمتي شايسته‌تر!
چشم انداز فعاليت‌ها و برنامه‌هاي جبهه جهادي منتظران خورشيد مربوط به مجتمع روستايي پيامبر اعظم (ص)در پنج بخش آموزشي فرهنگي، بهداشت و درمان، هنري و ورزشي آماده شده و هر يک از بخش‌ها شامل هدف، راهبرد، سياست‌ها، تدابير و برنامه‌هاست.
فعاليت خواهران جهادگر در پنج بخش در اين مجتمع آغاز شده که شامل فعاليت‌هاي آموزشي، فرهنگي، بهداشت و درمان، هنري و ورزشي است. در بخش آموزشي، هدف خواهران جهادگر ارتقاي آگاهي وآموزشي همه جانبه بانوان روستايي است. همچنين بستر‌سازي حکومت عدل موعود الهي با ترويج مباني دين مبين اسلام در بحث فرهنگي، مورد توجه قرار گرفته است.
بخش بهداشت و درمان با دو هدف عمده، رفع نياز‌هاي پايه بهداشتي اهالي و افزايش سطح بهداشت عمومي روستاييان آغاز شد. يکي از اصلي‌ترين اهداف خواهران جهادگر در بخش هنري، احياي هنرهاي دستي روستا و اشتغال‌زايي براي بانوان بود. ايجاد تحرک و نشاط و سرگرمي‌هاي سالم ويژه بانوان روستاهاي زبرينگ، کوردان و چيل‌کنار از اهداف بخش ورزشي است که با برگزاري جلسات و کلاس‌هاي آموزشي در رشته‌هاي ورزشي عملي شده است.

تمام اراده‌ات را که جمع کني و به توان بي‌نهايت برساني و ضرب و تقسيم و جذري برايش در نظر بگيري، آخرش مي‌رسي به جهاد و در اين راه برايت هموار مي‌شود سعي بين صفا و مروه‌ات، مي‌شود لباس خاکي و احرام بسته‌ات، مي‌شود همه حج ارض الله، مي‌شود مهماني سر سفره مردمان محروم، مي‌شود چشيدن طعم محروميت‌ها و مي‌شود مرام «حاج عبدالله والي»؛ آبادگر بشاگرد و مظهر مجسم « فَضَّلَ اللهُ المُجاهِدينَ عَلَي القاعِدينَ أجراً عظيماً. » سفير امام خميني را مي‌گويم همان که رفت تا ياران امام زماني (عج)را بيابد، آري رفت براي دو يا سه سال اما شيداي امر ولي شد و سفير عشق و تمام ۲۳ سال باقي حياتش ماند. «ربيدون» خوب به ياد دارد همت حاج عبدالله والي اسطوره خدمت را. . .
اينجا ايستگاه آخر اولين بخش سفرنامه‌اي است براي عرض ارادت به صاحبان تن‌هاي «معنا» و تکبير و صلواتي است، به عنوان چاوشي حج ۱۱روزه منتظران بازگشته از ايثارستان بلوچستان.