ميثم ولايت، عبد«الله» بود
صغري خيل فرهنگ

«در مقطعي از تاريخ كه به واقع كل زمين كربلا وكل ايام عاشورا بود، مجاهدان بسياري با اشاره آن پير فرزانه خود را به كاروان حسيني رساندند و با حبيبان همراه شدند. عده‌اي در ميانه راه و با مشقت بسيار وعده‌اي با عنايت الهي، به لب فرات سعادت رسيدند و جانشان را سيراب كردند. اما عده‌اي گويا از روز الست در ساحل فرات متولد شده بودند. شهيد عبدالله ميثمي يكي از اين عزيزان است كه وجود و حضور اطمينان‌بخش و كلام اميد‌وار كننده او، پشتوانه معنوي محكمي براي فرماندهان ارشد جنگ بود. روحاني كه با چفيه پر از كتب در هر لشكري كه نياز به نيرو داشت حاضر مي‌شد. كسي كه براي نايل شدن به شهادت مسيري سخت را سپري كرد . او كه تلاش بي‌اندازه كرد و سختي بسيار كشيد، فرياد زد، سكوت كرد، بي‌خوابي كشيد، راز و نياز كرد. در يك جمله او با زندگي‌اش، شهادت را اندوخت.»
به بهانه سالگرد شهادت حجت‌الاسلام عبدالله ميثمي شهيد شاخص سال۱۳۹۱، عالم مجاهدي كه جهاد خويش را با قلم و قدم و زبان از محراب مسجد آغاز و در طلب رضاي معبود لحظه‌اي آرام نداشت، با مريم شكوهنده همسر شهيد به گفت‌وگو نشسته ايم.

مريم شكوهنده متولد ۱۳۴۴ و اهل اصفهان هستم. الان هم در همين شهر زندگي مي‌كنم. عبدالله متولد ۱۲ خرداد۱۳۳۴ بود. او در شب ۱۳ رجب، شب ولادت اميرالمؤمنين (ع) در خانواده‌اي بسيار مذهبي در شهر اصفهان به دنيا آمد. پدرش اصغر و مادرش فردوس بسيار متدين و دوستدار اهل بيت بودند. پدر‌بزرگ عبدالله، نامي را از قبل انتخاب كرده بود اما پدرشان اصرار داشتند نام فرزندشان به «الله » ختم شود. براي همين پدر‌شان براي نامگذاري به قرآن تفأل زد وآيه: «قال اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبيا» (آيه ۳۲ سوره مريم)آمد. پس نامش را با راهنمايي قرآن، عبدالله گذاشتند. 

«آشيخ» انقلابي! 

او در دامن مادري مهربان پرورش يافت. كسب رزق حلال و ارادت به اهل بيت (ع) از اركان اصلي خانواده ميثمي بود. پدربزرگ عبدالله روحاني بود و زمان رضاخان كه عمامه از سر روحانيون برمي‌داشتند، او عمامه‌اش را برنداشت. عبدالله از كودكي متدين بود. از شش سالگي قرآن مي‌خواند و آن را حفظ مي‌كرد. بعد از دوران دبستانش، براي كمك به پدر در مغازه ايشان مشغول به فعاليت شد. شب‌ها هم درس مي‌خواند. شور و علاقه خاص او در دوران نوجواني و توجه ايشان به مسائل مذهبي دليلي شد تا به اتفاق چند نفر از دوستانش هيئت حضرت رقيه خاتون (س) و كلاس‌هاي آموزش قرآن و صندوق قرض‌الحسنه‌اي در محله خود راه اندازي كند. در حقيقت آن هيئت شروع دوستي و طلبگي بسياري از بچه‌ها و نوجوانان محله شد، از جمله عبدالله، برادرش و مصطفي رداني‌پور. ايشان از نظر مقيد بودن به صفات پسنديده و اخلاق خوب ممتاز بود. براي همين دوستانش او را «آشيخ» خطاب مي‌كردند.
فعاليت‌هاي ديني كم‌كم چشم عبدالله را به ستم‌هاي رژيم باز كرد . كلاس‌هاي قرآن او حال و هواي سياست به خود گرفت. تمام تلاشش اين بود كه جوانان را با خيانت‌هاي رژيم شاهنشاهي نسبت به اسلام و مسلمين آشنا كند. در محل با همه اقشار و طبقات، ارتباط و تماس داشت و با آنها در حد خودشان صحبت مي‌كرد. براي اينكه بتواند فعاليت‌هايش را از چشم رژيم مخفي كند متولي مقبره مرحوم كلباسي شد. ولي هيچ‌كس تصورش را هم نمي‌كرد كه آشيخ از اين مكان استفاده سياسي مي‌كند. بسياري از شاگردان آن جلسات به بركت روح مصفاي شهيد از خدمتگزاران واقعي جمهوري اسلامي گرديده و بسياري از آنها بعد‌ها شهيد شدند.
از آنجايي كه قم را مركز آموختن معارف اهل بيت و محل مناسبي براي رشد خود و دوستان تشخيص داد رهسپار قم شد. هر چند دوري پدر و مادر از او سخت بود، اما با موافقت آنها، عبدالله براي تحصيل و كسب معرفت همراه برادر شهيدش حجت الاسلام رحمت الله ميثمي و شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني‌پور به قم رفت. براي عبدالله لباس روحانيت، نشان از معنويت داشت. آن روزها مي‌گفتند طلبه‌اي كه وارد سياست شود از عبادت كم مي‌آورد. اما عبدالله هم اهل تهجد، نماز اول وقت، نماز جماعت و نماز شب بود و هم به مبارزه بها مي‌داد. او نشان داد كه مبارزه و تعبد منافاتي با هم ندارند و مكمل يكديگر نيز هستند. 

دوران اسارت 

در‌پي گسترش فعاليت‌هاي مذهبي و سياسي شهيد ميثمي درماه‌هاي پاياني سال تحصيلي، ساواك در تعقيب او به مدرسه حقاني يورش برد و در تاريخ ۱۱ خرداد ۱۳۵۴ او را همراه عده‌اي از طلاب مبارز دستگير كرد و در كميته مشترك ضد خرابكاري تهران بازداشت كرد و مورد شكنجه و بازجويي قرار داد. ساواك با تمام قوا سعي مي‌كرد تا اطلاعات تازه‌اي از وضعيت مبارزين مسلمان كشف كند وليكن مقاومت دليرانه او سبب شد كه كوچك‌ترين اطلاعاتي نتوانند به دست آورند. خود شهيد مي‌گفت: وقتي مرا تحت فشار شديد قرار مي‌دادند با توسل به امام زمان (عج) يك نيرو و قدرت تازه‌اي پيدا كرده و از اعتراف خودداري مي‌كردم و موفق مي‌شدم از امتحان الهي سر‌بلند بيرون بيايم. همچنين او معتقد بود كه حضرت موسي بن جعفر (ع) براي همه ما مي‌توانند الگو باشند كه اگر گاه نياز باشد انسان مي‌تواند چندين سال زندان بكشد و تحمل مشقات و مشكلات را بكند.»
سرانجام عبدالله پس از تحمل شكنجه‌هاي فراوان به پنج سال زندان محكوم شد كه يك سال و نيم آن در زندان قصر بود و مابقي را در اصفهان سپري كرد.
آنچه در زندان مهم بود ثبات عقيده و استقامت در عقيده بود كه ميثمي والاترين مظهر آن به‌شمار مي‌رفت. شهيد ميثمي علاوه بر مقاومت در برابر دستگاه جبار ستمشاهي در مقابل گروه‌هاي مختلف ضداسلامي و منافقين كه براي به دست آوردن حكومت دنيايي به زندان افتاده بودند مبارزه مي‌كرد. افرادي كه در زندان نيز تصميم جدي براي محو اسلام و منحرف ساختن بچه‌هاي مذهبي گرفته بودند. لذا سخت در مقابل آنها ايستاد و شماتت‌ها و سختي‌هاي زيادي را تحمل كرد.
او در زندان درس‌هاي ديني را ادامه داد وكتاب‌هاي حوزه را نزد استادان، خوب خواند. با قرآن بيشتر مأنوس شد و از نهج‌البلاغه درس‌ها گرفت. بخشي از كتاب‌هاي روايي نظير اصول كافي را تا آخر مطالعه كرد و در زمينه حديث‌هاي آل محمد (ص)تبحر زيادي پيدا كرد. او در كنار پزشك زنداني، علم پزشكي را هم ياد گرفت. 

بدهكار مردم! 

به دنبال مبارزات قهرمانانه امت اسلامي به رهبري امام امت، زندانيان سياسي با حول و قوه الهي به دست بندگان مخلص خدا آزاد شدند و شهيد ميثمي نيز در تاريخ ۳/۸/۵۷ از زندان آزاد شد. خود شهيد مي‌گويد: من به دست همين انقلاب پيروز آزاد شده‌ام و چند سال به اين انقلاب بدهكارم و به ازاي آن دوسالي كه از زندانم مانده بود و آزاد شدم اين مردم از من طلبكار هستند و بايد شبانه روز براي اين مردم كار بكنم و هيچ طلبي از اين مردم ندارم.
بعد از آزادي از زندان فعاليت‌هاي شهيد ميثمي گسترش يافت و سعي كرد دور از نام و شهرت و آوازه عاشقانه تلاش كند. براي همين رهسپار يكي از روستاهاي دور‌افتاده شد. ژاندارمري و حتي مردم به جاي استقبال به سمتش سنگ پرتاب كردند و در نزديكي شهر‌كرد او را در بياباني كه سگ‌هاي زيادي هم داشت، رها كردند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي مدتي كوتاه جهت ادامه تحصيل به حوزه علميه قم رفت و مدتي را نيز در كردستان گذراند و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ياسوج توسط يار ديرينه‌اش شهيد حجت‌الاسلام رداني پور به ياسوج هجرت كرد. او سهم بسزايي در ثبات سياسي و نظامي آن منطقه داشت.
با آغاز جنگ او در اشتياق پيوستن به رزمندگان اسلام، تنها بنا به اطاعت از دستور حضرت امام(ره) به فعاليتش در استان ادامه داد، تا اينكه بعد از ۳۰ ماه فعاليت در ياسوج، به عنوان مسئول دفتر نمايندگي حضرت امام (ره)در سپاه منطقه ۹به شيراز منتقل شد. او در يك مأموريت نظامي، در حالي كه به اتفاق شهيد كلاهدوزان براي يك مأموريت نظامي به خاطر مسائل خليج فارس عازم بندرعباس مي‌شوند، در تاريخ ۱۷ ارديبهشت۱۳۶۳با يك تريلر تصادف مي‌كنند. شهيد ميثمي مجروح و همراهش شهيد مي‌شود. اما پس از مدتي باز به ميدان نبرد پا مي‌گذارد و مسئوليت‌هاي متعددي نيز بر عهده مي‌گيرد. از سمت‌هاي او مي‌توانم به همكاري با دادگاه مبارزه با مواد مخدر، مسئول روابط عمومي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ياسوج، نماينده ولي فقيه در سپاه منطقه ۹، نماينده حضرت امام خميني (ره)در قرار گاه خاتم الانبياء اشاره كنم.
سفارش امام رضا (ع) به عبد‌الله
عبدالله در طول خدمتش در شيراز به فكر تشكيل خانواده افتاد. قبل از خواستگاري‌اش از من خوابي از امام حسين(ع) در صحن كربلا ديدم و تعبيرش اين بود كه شخصي به خواستگاري‌ام مي‌آيد و به‌رغم سختي‌هايي كه در زندگي‌مان وجود خواهد داشت، نبايد جواب منفي به ايشان بدهم.
آشنايي شهيد هم با خانواده ما به پدرم باز‌مي‌گشت. پدرم استاد تفسير قرآن بودند. ايشان در جلسات پدرم شركت مي‌كردند. خود ايشان هم همراه شهيد رداني‌پور به زيارت امام رضا (ع)رفته بودند. شهيد رداني پور خواب مي‌بينند كه امام رضا(ع) فرموده بودند: «به عبدالله بگوييد برود سراغ خانواده شكوهنده.»
امام حسين(ع) بشارت اين ازدواج را به من داده و امام رضا(ع) هم به عبدالله داده بودند. مهريه من ۱۴ سكه و يك‌ دانگ خانه بود كه مادر ايشان به مهريه اضافه كردند. ما در ۱۷ ربيع الاول، دي ماه سال ۱۳۶۱عقد كرديم. زندگي مشتركمان را هم خيلي ساده آغاز كرديم. حلقه‌اي كه آورده بود سر عقد، براي انگشتم گشاد بود.
به شوخي گفت: مي خواهي برايت نخ ببندم؟
گفتم: «نه همين طور خوب است.»
گفت: «سعي كن زودتر چاق شوي». تا آن اواخر هم مي‌پرسيد: «اندازه دستت شد؟»
لبخند، معرف عبد‌الله بود
بيشتر از همه رعايت حال من را مي‌كرد. با اينكه مهمان دوست بود و تقريباً هر بار كه مي‌آمد خانه، مهمان داشت، براي من تكليف نمي‌كرد چيزي بپزم. مي‌گفت هر چه داريم با هم مي‌خوريم. اگر نان و ماست هم باشد طوري نيست، دوستان مرا مي‌شناسند. مواقعي كه بار‌دار بودم نمي‌توانستم تنهايي غذا بخورم. حتي اگر مهمان داشت، مي‌آمد كنارم مي‌نشست، تا من غذايم را تمام كنم، بعد مي‌رفت سراغ مهمان‌ها. مي‌گفت: «اين طوري راحت‌ترم!»
لبخندي كه در چهره‌اش ديده مي‌شد، به انسان اميد مي‌بخشيد. لبخند و تبسم شهيد عبدالله او را به ديگران معرفي مي‌كرد. شكست هيچ تأثيري بر روحيه او نمي‌گذاشت و در ناملايمتي كه پيش مي‌آمد، اصلا خم به ابرو نمي‌آورد.
همرزمانش مي‌گفتند: بعضي اوقات در بعضي خطوط كه فشار سنگيني بر رزمندگان و فرماندهان ما وارد مي‌شد، چهره آقاي ميثمي خندان‌تر از قبل ديده مي‌شد. تلاش او هميشه اين بود كه به فرماندهان روحيه بدهد. به چهره آنان لبخند مي‌زد، در كمال عطوفت و مهرباني و صداقت صورت آنها را مي‌بوسيد. خصوصا در مواقعي كه فشار دشمن زياد مي‌شد.
روي بيت‌المال بسيار حساس بود، هميشه مي‌گفت: «سعي كن خودت غذا درست كني تا غذاي مهمانسراي سپاه را نخوريم.» اما چون فضا محدود بود و امكانات نداشتيم، نمي‌شد آشپزي كرد. بعد از بار‌دار شدنم هر طوري بود وسايل را جور كرد و گفت: «خانم! از اين به بعد خودتان زحمت غذا را بكشيد.»
روي سهميه‌هاي جبهه سختگير بود. مي‌گفت: ما احتياجي نداريم، اين مال پاسدارهاست. همان چيز‌ها را آزاد بخر، ولي از سهميه بچه‌هاي جبهه بر‌ندار.
با اين كارهايش به علاقه‌هاي من خط مي‌داد. وقتي هم كه مي‌آمد خانه برايش غذاي خوب درست مي‌كردم و آبميوه مي‌گرفتم، مي‌گفت: سختم است اينها را بخورم. اما چون تو درست كرده‌اي مي‌خورم. مي‌گفت: بچه‌ها توي جبهه كسي بالاي سرشان نيست كه به آنها برسد. تو هم نبايد براي من اين كارها را بكني. 

خواب شهادت 

حاصل ازدواجم هم سه فرزند به نام‌هاي محمد هادي متولد ۱۳۶۲، محمد حسين ۱۳۶۴و محمد مهدي متولد ۱۳۶۶ است. محمد مهدي شش ماه بعد از شهادت پدر به دنيا آمد.
ما تنها چهار سال با هم زندگي كرديم. شايد از ميان اين چهار سال تنها يك سال در خانه حضور داشتند. همين مدت اندك هم برايم رضايت‌بخش بود. وقتي كه در خانه بود بسيار كمك حالم بود.
شبي خواب ديدم كه به شهادت رسيده است و خبر شهادتش را برايم آورده‌اند، با حالي ملتهب وگريان از خواب پريدم. شهيد برايم آب آوردند وآرامم كرد و از خوابم پرسيد و من هم برايشان تعريف كردم، ايشان گفتند:«نترس من به اين زودي شهيد نمي‌شوم !»گفتم اگر براي شهادت خودتان دعا كرديد براي من هم دعا كنيد، ايشان گفتند:«دنيا حالا حالا‌ها با شما كار دارد، بچه‌ها نياز به مادر و حامي دارند بايد بزرگشان كني، تربيت صحيح و. . . بايد عروس‌دار شوي و...» سپس حرف را عوض كرد. الان هم خودم را به اين اميد‌وار كرده‌ام كه در آخرت با ايشان باشم ان‌شاءالله. . 

در كربلاي۵ اجرش را گرفت 
آخرين آرزوي شهادت عبدالله بود. مي‌گفت: آنهايي كه خيال مي‌كنند اگر بمانند براي خدمت بيش‌تر و بعد شهيد بشوند، اشتباه مي‌كنند و از لذت شهادت بي‌خبرند، اگر كسي لذت شهادت را بداند، فقط از خدا مي‌خواهد كه او را شهيد كند.
همه دوستان و يارانش شهيد شده بودند. دو يار ديرينه‌اش كه هميشه در تمامي لحظات و سختي‌هاي زندگاني وحركت و مبارزه همراهانش بودند، يعني شهيد مصطفي رداني پور و شهيد رحمت‌الله ميثمي به شهادت رسيدند، به همين خاطر عبدالله بيشتر دلتنگ رفتن شده بود. با شروع عمليات كربلاي ۵ عبدالله دل در گروي يار نهاد و گوش جان او، نواي نزديك شدن زمان ديدار حق را شنيد، به طوري كه ناخواسته به اغلب دوستانش گفته بود:«من در اين عمليات اجر خود را مي‌گيرم.»اصابت يك تركش كوچك به سرش، در مرحله دوم عمليات كربلاي ۵، بهانه رهايي او از عالم خاكي شد. تن مجروح و غسل كرده به خونش را بلافاصله به اهواز و سپس به تهران انتقال دادند. تلاش پزشكان هم نتوانست راه بر پرواز روح ملكوتي او ببندد و سرانجام در دوازدهم بهمن ۱۳۶۵، در سالروز شهادت حضرت زهرا (س)به آرزويش رسيد و آسماني شد. 

سخن پاياني 

بايد مادران و زنان امروز ما در شرايط كنوني آگاهي خود را به مسائل ديني، اخلاقيات و تربيت فرزندان صالح بالا ببرند و بر اساس تربيتي ولايي و ديني فرزندانشان را پرورش دهند. در بحث بصيرت هم كه خود رهبري فرمودند، متعهد به اسلام باشيم و بدانيم كه براي همين آسايش و آنچه امروز به آن دست يافته‌ايم مديون خون شهداي انقلاب ودفاع مقدس هستيم. در راه اسلام و منويات امام خامنه‌اي با بصيرت رفتار كرده و همواره مسير ولايت فقيه را طي كنيم كه مسير و راه شهدايمان هم همين بوده است. در باب سبك زندگيمان هم بايد سبك زندگي اسلامي و ديني را كه مورد توجه و تأكيد نايب امام زمان (عج)است در نظر گرفته و اجرايي نمابيم.
در بخش هايي از وصيتنامه اين شهيد بزرگوار آماده است:
...برادرتان كه لياقت نداشت، اما اميدوارم شما جزو انصار و ياران امام زمان (عج)باشيد. بكوشيد با تقواي الهي تا از منبع اهل بيت بهره‌مند شويد. نكند خداي نكرده در دسته بندي‌ها و جبهه‌بندي‌هاي مذهبي بيفتيد كه معنويت روحانيت از شما گرفته مي‌شود كه ناگهان مي‌بينيد از روحانيت جز لباسش برايتان چيزي نمانده است. به اين طرف و آن طرف ننگريد، فقط نگاه كنيد به نايب امام زمانتان تا فريب نخوريد. در گرداب غيبت‌ها و تهمت‌ها نيفتيد. خدا گواه است كه اين بدگويي‌ها ايمان را مي‌خورد و انسان را از روحانيت اخراج مي‌كند. لذت مناجات با خدا را از بين مي‌برد...