يادكردي از شهداي مدافع حرم حضرت زينب (س)
وقتي تروريستهاي سلفي و وهابي حاضر در سوريه دست در دست شيطان گذاشتند و به حرم عقيله بني هاشم دختر يعسوبالدين، حضرت زينب كبري (س) حمله كردند، دل شيعيان علي بن ابيطالب(ع) كه بماند دل همه مسلمانان چنان به درد آمد كه موجي از خشم و نفرت نسبت به ايادي استكبار در جهان اسلام پديد آمد
وقتي تروريستهاي سلفي و وهابي حاضر در سوريه دست در دست شيطان گذاشتند و به حرم عقيله بني هاشم دختر يعسوبالدين، حضرت زينب كبري (س) حمله كردند، دل شيعيان علي بن ابيطالب(ع) كه بماند دل همه مسلمانان چنان به درد آمد كه موجي از خشم و نفرت نسبت به ايادي استكبار در جهان اسلام پديد آمد. گويي عاشوراي 61 هجري دوباره تجديد شد و دلها را روانه كربلا و قتلگاه خاندان پيامبر (ص) كرد. اشقيا اينبار حرم حضرت زينب(س) را نشانه گرفتند و به خونخواهي و كينهاي كه از رسوايي خاندان يزيديان داشتند، به آنجا حمله كردند كه طي يورش، مدير حرم حضرت زينب (س)به شهادت رسيده و چندين زائر مجروح شدند. اما فرزندان نهضت كربلا براي محافظت از حرم عمهشان، بينام و نشان راهي شدند تا اجازه ندهند دست تجاوزشان به حرم حضرت زينب (س) نزديك شود. حرم كجاست؟! قطعهاي از گودال جامانده از كرب و بلا. اگرچه تاريخ در گذر زمان تكرار ميشود اما اينبار فرزندان نهضت كربلا نگذاشتند كه حرمي دوباره غارت و دستان عمهشان زينب(س) به نشان اسارتش بسته شود. پاي روضه علمدار كربلا گريستن اين روزها تنها معنايش مقاومت است. بسيج مردمي شيعه متشكل از مردان مقاومي از پاكستان، فلسطين، عراق، لبنان وايران اين روزها در گردان برادر عمه سادات (عباس (ع)) جمع شدهاند. همه آمدهاند تا بگويند: «كلنا عباسك يا زينب» اگر چه مدافعان حرم، قتلگاه، خيمههاي سوخته، دستان بسته، خلخالهاي به تاراج رفته و دامان آتش گرفته يتيمان ابا عبدالله الحسين (ع) را نديدند اما عشق به اهل بيت رسول الله(ص) سالهاست كه با گوشت و خونشان درآميخته، اجدادشان پاي منبر علمدار و آبروي دو عالم نشستهاند و با عباس (ع)، حسين(ع) و علياكبر (ع) عهد كردند كه تا آخرين نفسهاي خود پاي ولايت اين قبيله بمانند. اينان حتي اگر علقمه و قتلگاه را نديده باشند اما باورشان «يا ليتنا كنا معكم» است كه معنا گرفته و اين فصلي لاينفك از حيات سربازان روحالله و علمداران امامخامنهاي است. شهيد سيد علي اصغر شنايي، شهيد سيدمهدي خراساني و شهيد امير كاظمزاده از همان ياران جامانده قافله 72 تن شهيد دشت كربلايند كه چندي پيش در دفاع از حرم حضرت زينب (س) به شهادت رسيدند و به قافله حسينيان پيوستند. روايتمان امروز، اگرچه تلخ اما به رشادت شيران سرزمينمان بازميگردد و به خود ميباليم. حكايت شهادتشان به ما ميفهماند كه شهادت را جز شهيد نميشناسد. آري! «وعده الله الحق وحزب الله هم الغالبون.» آنچه در پي ميآيد روايت بستگان شهدا از زندگي و شهادت اين حماسهسازان مكتب زينبي(س) است كه در 14 خرداد ماه 1392 به شهادت رسيدند. 
زير بيرق ابا عبدالله الحسين (ع)
شهيدسيدعلياصغر شنايي در شب يازدهم محرم الحرام سال 1359 هجري شمسي در ديباج و در ميان خانوادهاي مذهبي به دنيا آمد. پدر بزرگش مرحوم سيد اسحق فرزندش را علي اصغر نامگذاري كرد. علت اين نامگذاري هم علقه خانواده به حضرت علي اصغر و شهادتش در عصر عاشورا بود. علي اصغر نان حلال و دسترنج پدري كشاورز و دامدار را خورد و پرورش يافت. پس از هفت سالگي دوره دبستان و راهنمايي را در مدارس شهر ديباج سپري كرد و براي گذراندن دوره متوسطه به شهر اميريه دامغان عزيمت نمود. پدر و مادر شهيد علي اصغر شنايي هردو از سلاله رسول اكرم(ص) و سادات حسيني بوده و به اهل بيت(ع) ارادت خاصي داشتند. دوران اوليه شيرخوارگي علي اصغر مصادف با دهه دوم محرم و اربعين شهادت سوگواري حضرت اباعبدالله الحسين(ع) بود. علي اصغر در دامان مادرش در مراسم روضهخواني و عزاداري شركت ميكرد. اشك مادر در مراسم عزاي شهداي كربلا همراه با شير مادر با جان سيد علي اصغر عجين و وي از آنجا حسيني شد و عشق به اباعبدالله الحسين(ع) در قلب كوچكش جوانه زد. در نوجواني به همراه پدر و دوستانش در مراسم مذهبي، اعياد و عزاداري ائمه اطهار و معصومين(ع) شركت كرده و روح خود را در اين مراسم جلا داده و خيلي زود به صف دوستداران و محبين اهلبيت(ع) پيوست. وي در مراسم سينهزني و زنجيرزني شركت فعال داشت و چندين سال پرچمدار هيئت عزاداران حسيني محله قلعه بود. علي اصغر قبل از رسيدن به سن بلوغ اجراي احكام دين را سر لوحه خود قرار داده و به خواندن نماز اول وقت و شركت در نماز جماعت و جمعه و روزهداري و عبادت در ماه مبارك رمضان ميپرداخت. شال سبز علوي بر گردن و زنجير بر دوش و پرچم عزاداري حسيني در دستان اين شهيد تصويري آشنا در مراسم بود. فرزند صالح خانواده شنايي، با حضور مستمر در مراسم مختلف مذهبي و بهرهگيري از روضهخواني و سخنرانيهاي روحانيون و طلاب و... داراي اخلاق حسنه شد و خيلي زود به ارزش مادر و پدر در قرآن و اسلام پي برد و احترام به بزرگان به خصوص والدين را سرلوحه خود قرار داد. والدينش ميگويند: علي اصغر هرگز با صداي بلند با ما صحبت نكرد.
بسيج مدرسه عشق
همزمان با مقطع راهنمايي بود كه شور و شوق فعاليت در بسيج در علي اصغر اوج گرفت و وارد اين مسير شد. او ضمن حضور در بسيج در برنامههاي مختلف آن شركت مستمر داشته و عضو فعال گردانهاي عاشورا شد. در مانورها و برنامههاي آن شركت فعالانه داشت. بسيج به عنوان مدرسه عشق به ارزشهاي ديني و الهي براي او تداعي شده بود. حضورش در بسيج او را مريد امام خامنهاي كرد.
انس به عقيله بني هاشم
در شهر ديباج به مناسبت شهادت و ميلاد چهارده معصوم(ع) مراسمي برقرار است و براي هريك از ائمه اطهار(ع) و معصومين(ع) حداقل يك نفر ميزبان شده و با برپايي مجلسي اطعام ميدهد. بيش از پانزده سال است كه در شب وفات حضرت زينب كبري(س) مراسم عزاداري، روضهخواني و سخنراني به همراه شام در مسجد صاحب الزمان (عج)ديباج برگزار ميشود. سيد علي اصغر نيمي از عمرش را با اين مراسم گذراند و رفته رفته با عقيله بني هاشم مأنوس شد. اين شهيد بزرگوار كه در تهران ساكن بود همزمان با اين مناسبت به ديباج ميرفت و پرچم عزاي زينبيه را بر در خانه پدرش و مسجد نصب كرده و مقدمات برپايي اين مراسم را مهيا ميكرد. او با اين مراسم به روايتگر حماسه كربلا علاقه خاصي پيدا نمود و سرانجام پاداش خدماتش را از اين بانوي بزرگ اسلام گرفت و در شام بلا به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
از مشهد تا شام
نيمه دوم ارديبهشت سال 1392براي گذراندن دوره بصيرت به اتفاق برادر نجفي و شهيد مهدي خراساني به مشهد مقدس عزيمت نمود. شهيد علي اصغر پدر و مادر خود و همسرش را در آخرين سفر زيارتياش همراه خود برد. مادر شهيد ميگويد: «در اين سفر علي اصغر حال و هواي ديگري داشت همواره از بهشت و شهادت سخن ميگفت و براي فرزندش علي رضا از بهشت صحبت ميكرد.» در اين سفر دوستي او و شهيد خراساني به اوج خود رسيده بود. مادر شهيد ميگويد:«در حرم نشسته بوديم تلفن همراهش زنگ خورد و با دوستانش صحبت كرد و پس از اتمام مكالمه تلفني خيلي خوشحال شد، در پوست خود نميگنجيد. گويي مأموريت جديدي به او محول شده بود. برادر نجفي از همكاران شهيدان شنايي و خراساني نيز ميگويد:«يك شب اين دو عزيز از حرم آمدند پيش من و گفتند:ما آماده اعزام به مأموريت هستيم و با امام رضا(ع) عهد بستهايم كه در آنجا شهيد شويم.» من به آنها گفتم:«برويد دنبال كارتان، شوخي نكنيد» شب دوم هم همين كار را تكرار كردند و همين جواب را از من شنيدند. اما امروز كه خوب فكر ميكنم آن دو عزيز واقعا حاجتشان را از امام رضا(ع) گرفتند و اين افتخار مباركشان باشد.»
قرعه شهادت
داوطلب اعزام به حدي بود كه به قرعهكشي متوسل شديم، قرعه به نام چهار نفر شهيدان كاظمزاده، خراساني، شنايي و يكي از دوستانشان افتاد. ولي هواپيما فقط سه نفر جا داشت. مجدداً قرعهكشي كردند و در نهايت قرعه به نام اين سه عزيز افتاد و سيام ارديبهشت ماه سال 92 داوطلبانه به مأموريت دفاع از حرم اعزام شدند.
سرباز لشكر عباس (ع)
علي اصغر هر سه روز با خانواده در تماس بود. دايي شهيد ميگويد: با اينكه ارتباط نزديكي با شهيد شنايي داشتم به من اطلاع نداد كه به مأموريت ميرود حتي خداحافظي هم نكرد. شايد ميترسيد كه مانع رفتنش شوم اما به پسرم گفته بود و پسرم محمد نيز يك هفته بعد به من گفت: «پدرجان! علياصغر به مأموريت رفته» اضطراب من بيشتر شد. من در هشت سال دفاع مقدس شهداي زيادي را ديده و با روحيات آنان قبل از شهادت كاملاً آشنا بودم. علياصغر هم چنين روحياتي داشت، ميدانستم كه او هم شهيد ميشود. نگرانيام به اوج رسيد براي همين پنج شنبه 16 خرداد ساعت پنج عصر به منزلشان رفتم. شش روزي ميشد كه علياصغر تماس نگرفته بود. مدتي را با عليرضا پسر شهيد بازي كردم. اما ديگر تاب ماندن نداشتم، خداحافظي كردم و به خانه آمدم. دو روزي گذشت تا اينكه خبر رسيد، علياصغر همانند حضرت عباس(ع) و در پاسداري از حريم آل محمد(ص) به شهادت رسيده است.
شهادت؛ هديه پاسداري از حرم
كربلايي سيدعباس شنايي پدر شهيد ميگويد: «شب شهادت امام صادق (ع) خواب ديدم بانويي بلند بالا با چادر عربي و نقاب بر چهره به گفت: «آن امانتي كه شب يازدهم محرم 59 به تو داديم ازتو گرفتيم.» هرچه فكر كردم متوجه نشدم يعني چه؟! روز بعد به ياد علياصغر افتادم او همان امانتي بود كه شب يازدهم محرم از پروردگار گرفتم. از محل مأموريتش در جريان نبودم، راستش به من نگفت. او پسر مظلوم و باايماني بود. نميخواست من را ناراحت و نگران كند. روز شنبه18 خرداد از رفت و آمد دوستان و بستگان متوجه شدم علياصغرم شهيد شده است.» علياصغر و دو دوست ديگرش روي تانك كار ميكردند. در يكي از شبها دفاع از حرم، موشك هدايتشونده كه هديه صهيونيستها بود به تانك اصابت ميكند و شهيد سيدعلياصغر به همراه دو دوست ديگرش شهيد سيدمهدي خراساني و شهيد امير كاظمزاده در آتش عشق به شهادت و در لابلاي پولاد ارابه جنگي ذوب ميشوند و روح بلندشان در مسير پاسداري از حرم حضرت زينب كبري(س) در تاريخ 14خرداد ماه 1392 به ملكوت اعلي پر ميكشد.
شهيد سيدمهدي خراساني
طاهره مطهرينژاد، همسر شهيد مهدي خراساني يكي ديگر از شهداي مدافع حرم حضرت زينب (س) از روزهاي همراهي همسر شهيدش و چگونگي آغاز زندگي مشتركشان ميگويد: سيدمهدي متولد 5 مرداد 1360 اهل دامغان بود. زندگي مشتركمان را خيلي ساده و بيتكلف آغاز كرديم. پس از خواستگاري ايشان از من عقد سادهاي گرفتيم و سپس براي زيارت حضرت امام رضا(ع) عازم مشهد مقدس شديم. اين سفر پربركت مقدمهاي شد تا هر سال زائر آقا علي ابن موسي الرضا(ع) شويم. در واقع مهدي با امام رضا(ع) مأنوس شده بود و در كنار ايشان سعادت زيارت آقا امام رضا (ع) نصيب من هم ميشد.
حدود 10 سالي از ازدواجم با مهدي ميگذرد، اگرچه 10سال زندگي مشترك با همسرم بسيار كوتاه و زودگذر بود اما زندگي بسيار پرباري را در كنار هم سپري كرديم. من در اين مدت آرامش را به معناي واقعي حس كردم. ثمره زندگي ما دو فرزند بود. اميد هشت ساله و محمد سه ساله. شهيد علاقه خاصي به فرزندانش داشت.
مطهرينژاد با اشاره به اخلاق نيكوي شهيد خراساني ميافزايد: مهدي فردي بسيار متين، آرام و مسئوليتپذير بود. در اوقات بيكاري، من و بچهها را به تفريح و گشتوگذار ميبرد. زماني كه به خانه ميآمد، در كارهاي منزل كمكم ميكرد. او براي خانوادهاش احترام و اهميت زيادي قائل بود. به من و فرزندانش هم احترام ميگذاشت. حرفها و درد دلهايش را با من در ميان ميگذاشت و هيچ نكته مبهمي در زندگي ما وجود نداشت. شهيد مهدي نه تنها يك همسر خوب بلكه يك رفيق و دوست خوب هم براي من بود. هميشه در تصميمگيريها با من مشورت ميكرد.
اين همسر شهيد با اشاره به جرو بحثهاي رايج بين زوجها ميگويد: زندگي ما هم از اين قاعده مستثني نبود بالاخره دو نفر با دو ديدگاه و آرا و عقايد متفاوت در كنار هم زندگي ميكنند و گاهي اختلاف جزئي پيش ميآيد. اگر كوچكترين بحثي بين ما رخ ميداد، شهيد من را به آرامش دعوت ميكرد و ميگفت: «هيچ چيز دنيوي ارزش ندارد كه به خاطر آن رابطه زيباي ما خدشهدار شود. «در حقيقت با آرامش ايشان من آرام ميشدم و اينگونه اختلاف نظرهاي بسيار جزئي به صفا و صميميت تبديل ميشد. همسر شهيد خراساني در مورد احترام اين شهيد به والدينش ميگويد: يكي از ويژگيهاي اخلاقي ايشان نيكي به پدر و مادرش بود. او دوستانه با برادر و خواهر و حتي دوستانش رفتار ميكرد و آنها را به خير و نيكي راهنمايي ميكرد. او از اينكه از پدر و مادرش دور بود احساس ناراحتي ميكرد و ميگفت نميتوانم آن طور كه شايسته است به آنها خدمت كنم، ولي با اين حال از هيچ كمكي به والدينش دريغ نميكرد. مهدي بسيار خوشاخلاق و اهل معاشرت و شوخطبع بود و دوستانش از مصاحبت با او لذت ميبردند. خانم مطهرينژاد با اشاره به عدم دلبستگي شهيد مهدي به ماديات و مسائل دنيوي ميگويد: آقامهدي دنبال منافع مادي نبود. اصلاً دل به دنيا نداشت و در پي جمعآوري مال و ثروت نميرفت. مهدي خيلي مقيد به حلال و حرام بود كه اين يكي از مهمترين ويژگيهاي بارز او به شمار ميآمد. او حساسيت زيادي در پرداخت خمس و زكات داشت. بسيار به حقالناس و حقوق ديگران اعتقاد داشت تا آنجا كه ميتوانست از كمكرساني به مردم دريغ نميكرد. او هميشه دنبال خير و ثواب بود، اصلاً اهل ريا و خودنمايي نبود.
همسر شهيد با اشاره به روحيه شهادتپذيري و جهادي شهيد خراساني ميگويد: او هميشه آرزوي شهادت داشت و ميگفت: «من لياقت شهادت را ندارم و دوست دارم در دفاع از اسلام و دين و ايمانم سهمي داشته باشم. ما هميشه بايد با ياد مرگ زندگي كنيم». مهدي پشتيبان ولي فقيه بود و ارادت خاصي به ولي فقيه داشت.
مطهرينژاد همچنين از لحظات شيرين زندگي خود برايمان ميگويد: زندگي آرام و بانشاط ما در كنار معنويات معنا ميشود. تمام تلاش من اين بود تا جايي كه امكانش بود ايشان را در مأموريتهايشان همراهي كنم. تا آنجا كه ميتوانستم او را تنها نميگذاشتم و با او بودم. او هميشه ميگفت: «اين دعا را آويزه گوش خود كنيم «اللهم الجعل عواقب امرنا خيرا» خدايا عاقبت ما را ختم به خير بگردان و اينگونه بود كه عاقبتش ختم به خير شد.
آخرين سفر
دو هفته قبل از اعزامش همراه خانواده با شهيد سيدعلياصغر شنايي به مشهد مقدس رفتيم. سفر بسيار خوب و به ياد ماندني بود. در بازگشت از مشهد، آنها با هم شوخي ميكردند و ميگفتند: «اگر ما رفتيم و برنگشتيم ما را فراموش نكنيد، شما همسران شهيد ميشويد و آن وقت با شما مصاحبه ميكنند. از حالا به فكر آن روز باشيد و خود را آماده كنيد كه در جواب چه بگوييد» ولي ما اين حرف را به شوخي ميگرفتيم. كلاً در طول راه از شهادت حرف ميزدند. آنها كه ميدانستند ميخواهند شهيد شوند، به نظرم داشتند ما را آماده ميكردند....
خانم مطهرينژاد از خوابي كه چند روز قبل از شهادت همسرش ديده بود نيز برايمان ميگويد: «شهيد شنايي در خواب به همسرم ميگفت: خوشا به حالت كه تو رفتني هستي و نامهات امضا شد، ولي من كارم اشكال دارد.» آري! هر دوي آنها لياقت شهادت را داشتند و در مشهد مقدس نامه شهادتشان را از امام رضا(ع) گرفتند و با هم داوطلبانه براي دفاع از حرم حضرت زينب(س) رفتند و باهم به شهادت رسيده و روح پاكشان به آسمانها پر كشيد.
شهيد امير كاظمزاده
بيعت رضوان به دست پاك رهبر كردهام
درره قرآن فدا صد پاره پيكر كردهام
بهر حفظ بارگاه قهرمان كربلا (حضرت زينب (س) )
اقتدا من بر ابوالفضل(ع) دلاور كردهام
شهيد امير كاظمزاده 15 شهريور ماه 1361 و اهل پاكدشت بود. در دوران كودكي در راستاي كمك به خرج و درآمد خانواده همراهيشان ميكرد و در شغلهاي بنايي و موتورسازي مشغول به كار شد. پدرش كارگر ساده نانوايي بود. او فردي بسيار زحمتكش و پرتلاش بود. از همان دوران كودكي به مسجد ميرفت و در هيئتهاي مختلف مذهبي شركت داشت، ايام عزاداريهاي اباعبدالله الحسين (ع) به ويژه ايام محرم به صورت فعال همكاري داشت و از قبل از شروع ماه محرم به صورت فعال همكاري داشت. شهيد بسيار خندهرو، صبور و فروتن و باگذشت بودند. او نسبت به كودكان بسيار مهربان بود. خودش هم پدر يك كودك شش ماهه است. شهيد نسبت به پدر و مادرش مهربان و خوش اخلاق بود. از همان سن و نوجواني فردي بسيار غيرتمند بود. امير بسيار كمتوقع بود. اهل تجملگرايي و مد نبود. يكي از كارهاي شهيد امير كاظمزاده ساخت مقبره شهداي گمنام بود. ايشان حضور فعالي در برپايي نمايشگاههاي هفته دفاع مقدس و نمايشگاههاي مذهبي به ويژه دفاع مقدس داشتند. ارادت به ولايت فقيه يكي از همان اصولي بود كه شهيد به آن پايبند بود. علاقه عجيبي به امام خامنهاي داشت. پيرو راه امام و شهدا بود.
دلنوشته همسر شهيد امير كاظمزاده
زندگي انسان بازتاب خواستههاي او در زمان گذشته است كه به اميد آن ايام را سپري ميكند. اين خود ما هستيم كه آينده را با مسيري كه خداوند در مقابلمان قرار ميدهد ترسيم ميكنيم. زندگي من و امير طرحي بود كه سالها قبل از اولين ديدارمان در ذهن من و همسرم تجسم شده بود. امير از زماني كه با خدا و مسجد و هيئت و امام حسين (ع) آشنا شد عاشق اهل بيت و شهادت بود. من هم براي ساخت آيندهاي روشن در انتظار مردي بودم كه اهل نماز و خدا و تقوا باشد كسي كه صرف نظر از عوامل مادي، معنوياتش آيندهساز زندگيم باشد. بدون شك امير همان شخصي بود كه با تمام وجود خواستارش بودم و اين باز لطف خدا بود كه شامل حال من شد.
در 17 تير 1389 امير به خواستگاري من آمد و اين شروعي براي آشنايي ما شد. براي مأموريت به شيراز حرم شاهچراغ رفته بود كه به او جواب مثبت دادم، خوشحال بوديم هر دويمان. به من گفت دلم را شاد كردي، خدا دلت را شاد كند.
روز تولد امام حسن مجتبي(ع) مصادف با 15 ماه مبارك رمضان در پيشگاه خداوند و زيرسايه امام زمان(عج) با يكديگر پيوندي بستيم و قسمي خورديم كه هيچ چيز ما را نميتواند از هم جدا كند. شايد آن زمان كه امير به من چنين قولي داد هرگز تصورش را نميكرد كه او آسماني باشد و من زميني. نيمه شعبان سال 1390 با هم ازدواج كرديم. هر چند زمان كوتاهي بود اما لحظه لحظههاي آن براي من خاطرهاي شد كه بتوانم با آن ادامه عمرم را سپري كنم، نميگويم زندگي كنم چون زندگي و آينده من با بدن بيجان همسرم به زير خروارها خاك رفت و تمام شد. هر وقت هيئت يا مسجدي ميرفت وقت زيارت عاشورا به من زنگ ميزد و از پشت گوشي ميگفت «نميدوني اينجا چه حال و هوايي داره هر آرزويي داري و هرچه ميخواهي از خدا بخواه». به درس خواندن خيلي علاقه داشت، تازه عقد كرده بوديم كه دانشگاه رشته حقوق قبول شد. پشتكار قوياي داشت. براي آرامش و موفقيت زندگيمان خيلي تلاش ميكرد. توكلش هميشه به خدا بود و تحت هر شرايطي شكرگزار خدا بود و در مقابل مشكلات زندگي هميشه صبور و باحوصله بود. ثمره زندگي كوتاهمان پسري بود كه نامش را امير انتخاب كرد. امير عاشق پسرش محمدطاها بود. محمدم اكنون تنها شش ماه دارد.
نویسنده : صغري خيل فرهنگ
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:53 توسط صغري خيل فرهنگ
|
بالای سرم عکس تورا نصب نمودم